| |
| یکشنبه 30 مرداد ماه سال 1384 |
|
روزهای خوبی داشت برامون شروع می شد نه برای من بلکه برای هممون ،همون جمعی که داشت کم کم در کنار هم شکل می گرفت .چون در روزهای اولی که هنوز به بعضی از خصوصیات اطرافیانت پی نبردی و تازه به شناختی از همدیگر رسیده اید زندگی شیرین تر برای افراده در آن جمع می گذرد .فرزاد پسری بود با شخصیتی کاملا جدی ولی شوخ طبع که رک گویی او همیشه باعث دردسر می شد اما قلبی مهربان در سینه داشت که هیچ وقت بد برای کسی نمی خواست.ولی مینا دختری بود فوق العاده احساساتی و لطیف که سادگی در اعمالش به اون شخصیتی دوست داشتنی می داد.اما هومن شخصیتی چند بعدی داشت که کمی هوس ران بودنش اونو به فردی خوشگذرون و شهوت رون تبدیل می کرد اما وفاداری و لارج منشی این پسربه حدی بوده که هیچ وقت تا زمان حال پیوند دوستیمان از هم گسسته نشده.و همیشه در کنارم بوده در همهء لحظات زندگیم ،و برام باقی مونده. زمان زمانی بود برای شناختن و در کنار هم شکل گرفتن ، حالا دیگه در کنار هم ۴ دوست صمیمی شده بودیم که به درکی از هم تا حدودی رسیده بودیم .این که می گم تا حدودی چون شناخت کامل نبود و در آینده همین شناخت کم باعث بروز حوادثی وحشتناک در روند زندگی هر چهارتای ما گذاشت که به مرور هر چه جلوتر برویم بازگو خواهم کرد. یه روز تعطیل تصمیم گرفتیم که یه دوری توی شهر بزنیم و یه کم در کنار هم تفریح کنیم به این دلیل از قبل هماهنگ کردیم که بریم کوهنوری هر چند که من با کوهنوردی میونهء خوبی ندارم اما فرزاد و هومن که دلشون غش می کرد برای کوهنوردی منو هم متقاعد کردند که باهاشون برم و مینا هم که دوست داشت این نقاط تهرون و از نزدیک بیبینه او هم با ما همراه شد.قرار شد که صبح زود حرکت کنیم به طرف توچال البته پیاده که مثلا برای ناهار به ایستگاه ۱ رسیده باشیم .خلاصه همگی سره اون ساعتی که قرار گذاشته بودیم حاضر شدیم البته فرزاد و هومن که در آپارتمان من بودند .فقط مونده بود مینا که خودش و به ما ملحق کنه که اون هم سر وقت خودش و رسوند و حرکت کردیم .ساعت ۵.۵ صبح حرکت کردیم و ساعت ۸ صبح به ورودی توچال رسیدیم . وقتی که به ورودی توچال رسیدیم فرزاد و هومن یه سری از دوستان هم دانشگاهیشونو دیدند که اونا بر عکس ما که ۳ پسر بودیم و ۱ دختر اونا ۲پسر بودند و ۴ دختر که شروع کردیم به حال و احوال پرسی و خوش و بش کردن و بعد با هم همگی به راه افتادیم .من فرزاد و زیر نظر گرفته بودم و می دیدم که چطور دو تا از همون دخترا دورو ورش می پلکیدند و خودشونو به فرزاد نزدیک می کردند به این علت که فرزاد چهرهء گیرایی داشت و تو زبون بازی کم نمی آورد .من و مینا هم سرمون تو لاک خودمون بود و با هم صحبت کنان دیگران و همراهی می کردیم.همونطور که قدم می زدیم و مینا بازوان منو دو دستاش گرفته بود و با هم راه می پیمودیم به اطراف نگاه می کرد و رو به من می گفت:واااای حسام چه مناظر زیبایی حالم جا میاد وقتی که این مناظر و می بینم.من که از حرفاش لبخندی رو لبام شکل گرفته بود گفتم:مگه تو مناظر زیبا ندیدی که اینقدر برات این مناظر زیبا جلوه می کنه؟ مینا که با هیجان به اطرافش نگاه می کرد گفت: حسام وقتی مدتی دور از وطنت زندگی کرده باشی و بعد از مدتها به خاک وطنت قدم گذاشته باشی حرفم و درک می کنی و ادامه داد: درسته که من در یه کشور اروپایی بزرگ شدم و اونجا هم مناظر زیبا و بدیع کم نیستند اما در خاک وطن خودم وقتی قدم می زارم و مناظرش و نگاه می کنم اون یه چیزه دیگس ، خرابه هایش هم برام زیباست .چون ملتی چند هزار ساله در این خاک پرورش پیدا کرده.من که باز با حرفاش مثل خودش احساساتی شده بودم گفتم: تو یه جوری وصف می کنی هر چیزی و که من هم مثل تو به همون احساس می رسم اما چه فایده که اون فرهنگ چند هزار ساله فقط یه اسم و صفته که ما داریم یدک می کشیم و اثری از اون فرهنگ و تمدن در مردمان امروز به اون شدت دیگر در میون این افراد امروز جامعه دیده نمیشه.اون که سرش و انداخته بود پایین و فکر می کرد بعد از اندکی گفت:درست میشه حسام اول باید از من و تو شروع بشه تا به دیگر افراد جامعه منتقل بشه باید من و تو هم رعایت کنیم تا کم کم شکل بگیره اول باید از خودمون شروع کنیم .تو باید به حرفهایی که می اندیشی و می زنی اعتقاد داشته باشی و باورش کنی تا دیگران هم به باور تو برسند با دیدن تو و اعمالی که از تو سر می زند.با حرف زدن خالی و گفتن و نصیحت کردن هیچ چیزی به ثمر نخواهد رسید. من واقعا از حرفاش به باور می رسیدم چون خوده مینا به این باور رسیده بود و همین باور رو هم به من منتقل می کرد خیلی لذت می بردم از حرفاش و همش دوست داشتم در این میون بیشتر باهاش در این زمینه صحبت کنم به همین دلیل بهش گفتم:چجوری می تونم به این باور تو برسم مینا .اون با متانت جواب داد :برو دنبال هر ان چیزی که میخوای باورش کنی یا به باورش برسی ،تحقیق کن و مطالعه و کنکاش .من نمی دونم تو به باور چه چیز می خوای برسی ولی هر چیزی که هست اول باید در ذهنت شروع به رشد کنه تا هدفمند بشی .من همونجور که تو صورتش نگاه می کردم گفتم:تو الان اون لامپ و تو مغزم روشن کردی چون چند وقتی بود که روی حرفات فکر می کردم خیلی تو این مدت علاقمند شدم به تاریخ و دیدن اماکن تاریخی و آثار باستانی و این هدف و باور و از تو گرفتم .اون که حالا دستش تو دستم گره خورده بود و دستم و می فشرد گفت: حالا واقعا باور کردی یا فقط علاقمند شدی که بدونی.نگاش کردم و گفتم:باورش کردم بهش علاقمند شدم می خوام در موردش تحقیق کنم.اون که با نگاه معنی داری بهم نگاه می کرد گفت:خب حالا بگو ببینم از آثار باستای کشور خودت و تاریخ کشور خودت چی می دونی؟ من که به من و مون افتاده بودم با بریدگی کلام گفتم:خخخخخخب تخت جمشید و می شناسم و ییییه یه یه یسری هم از شاهان و سلسله های ایرانی .اون که باز با لبخند نگام می کرد گفت: خوبه ولی کافی نیست و ادامه داد : تو که پدرت از یه خانوادهء اصیل و از تبار شاهان قدیم ایرانیه که باید خیلی بیشتر از اینها از شاهان و سر سلسله های ایرانی بدونی.من مکثی کردم و گفتم:درست میگی ولی اگه از خودش بپرسی کامل تمام شجره نامچش و برات میریزه وسط .اون خندهء کوچیکی کرد و گفت:خب تو چقدر از خودت و نیاکانت می دونی ؟من ادامه دادم:راستش و بخوای از بس پدرم تکرار کرده که هیچ میلی به شنیدنش ندارم .اون یه نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: خب تو اشتباهت همین جاست که نمی خوای بدونی .اینو فکر کردی که بعدها شاید خیلی از حالا مشتاق تر باشی که از گذشتهء خودت اطلاع حاصل کنی و کسی دیگه نباشه که جوابت و بده .من با بی میلی نگاش کردم و گفتم: هیچ میلی ندارم که از گذشتهء لااقل خودم چیزی بدونم چون از این حرفا فقط زجرش برام مونده که چی؟ حسام باید اسب سواریت خوب باشه که چی ؟حسام تیراندازیت باید عالی باشه.کی چی؟باید یکی یا دو زبان زندهء دنیارو حتما بلد باشی و چه و چه وچه که باز باید بهترین تحصیلات و داشته باشی در بهترین دانشگاه ها و آخر سر هم که همهء اینها رو که آموختی با یه دختر با اصل و نصب و اشرافی که از یکی از نژادهای اصیل ایرانی است ازدواج کنی تا خون شاهان گذشته با نژادهای آمیخته شده با نژادهای دیگر ناخالص، آمیخته نشود.مینا که گوش می داد و با من همقدم می شد در ادامهء حرفهای من گفت: خب حالا پدرت از دختران اصیل ، با نژادهای اصیل ایرانی جایی سراغ داره که برای تو بخواد ازشون خواستگاری کنه؟ من نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم: بله .میون فرزندان برادران پدرم و عموهام من و دو برادرم پسر هستیم و بقیهء فرزندان عموهام دختر هستند و آنها نیز دختران از خون و نژاد اصیل ایرانی هستند که یه روزی باید به عقد و نکاح من در آیند.مینا که حالا از حرفهای من تعجب کرده بود گفت:اووووو یعنی پدرت دختران دیگری و که از نژاد ایرانی باشند و اصیل باشند نمی شناسه؟من جواب دادم: چرا می شناسه ولی صلاح می دونه که با یکی از دختر عموهام ازدواج کنم که از اصل و تبارشون آشنایی داره که خیالش راحت تر باشه.اون ادامه داد:تو خودت راضی به این کار هستی ؟من نگاش کردم و گفتم:باور کن نه ،اصلا راضی نیستم ولی پدرم راحتم نمی زاره و همین موضوع عذابم میده .نمی دونم باید چیکار کنم.نگاهی به صورت مینا انداختم و سکوت بین جفتمون حکمفرما شد ،در همین بین بود که فرزاد و هومن اومدن دورمون و با سر و صدا گفتند:معلوم هست که شما دو ساعت در گوش هم چی میگید بابا بچه ها منتظرن بیایین بابا روده کوچیکه روده بزرگر و خورد چی میگید دره گوش هم که همینجور بی اختیار سرتونو پایین انداختین و میرین یه نگاهی به دورو ورتون بکنید ببینید کجایین نکنه می خوایین برین قله رو فتح کنید. اونا راست می گفتند ما آنقدر تو حرفهامون غرق شده بودیم که اصلا مسیر بچه ها رو گم کرده بودیم .حالا خوب شد اطلاع دادن بهمون والا پرت و پلا رفته بودیم خلاصه اون روز روزه بدی نگذشت برامون و در کنار هم لذت بردیم .شب خسته و کوفته اومدیم خونه که البته هومن رفت خونشون که یه سری از جزوات دانشگاهیش و که برای فرداش می خواست ببره دانشگاه و امادشون کنه و فرزاد بود که باهام همراه شد و مینا هم از همون جا ازمون جدا شد تا بره خونه خودشون .من و فرزاد خسته و کوفته رسیدیم تو آپارتمان و من که خیلی خسته بودم از راه رفتن اون روز رفتم و ولو شدم روی تخت .فرزاد که دید خیلی خسته شدم اومد و شونه هام و یه ماساژ حسابی داد من که حال می کردم از ماساژ دادنش گفتم:جااااان آخیش چه حالی میده و ادامه دادم:پدر سوخته از کجا اینقدر خوب یاد گرفتی ماساژ بدی.اون که همچنان داشت شونه هامو نوازش می کرد گفت:نا سلامتی یه عمر شونه های اینو اونو گرفتم می خوای ماساژوره خوبی نباشم.و ادامه داد:بی شرف تو چه خبرت بود امروز سر تو سره مینا خانوم داشتین مینا خانومو می خوردین. من که هوس کرده بودم یه کم سر به سرش بزارم گفتم:حالا مینا رو ولش کن بیچاره داشت در مورد ایل و تبارم جویا میشد ولی خودمونیما تو کوه عجب تیکه هایی میان چه پسرهای نازین یکیشون عجب قوس کمری داشت با یه باسن خوش فرم .که یه دفعه فرزاد همونجور که داشت شونه هامو ماساژ می داد دستاش و دور گردنم گرفت و شروع کرد چندتا پس گردنی پشت گردنم زدن و گفت:نکبت تو حواست به مینا بود یا پسرهای ناز .من که زیر آماج مشت و لگدهاش داشتم له می شدم بلند خندیدم و گفتم:هووووو دیووونه خفم کردی خب جلوی ما داشتن راه می رفتند چشمم افتاد.که اون همونجور که تو هم گره خورده بودیم گفت:من اون چشمات و در میارم پدرتم در میارم .من که همچنان بلند بلند می خندیدم گفتم : خیلی خوبه بیا جفتمون با هم پدر منو دربیاریم .اون که داشت منو با متکا چپ و راست می کرد گفت:پس بگو اقا چرا حیرون شده بود و داشت میزد به جاده خاکی و برای خودش پیش می رفت قوس کمره پسره حیرونت کرده بود.من که دیدم الانه که با یه شوخی کار به جای باریک بکشه دستهای فرزاد و گرفتم و پرتش کردم روی تخت و خودم و انداختم روشو یه مکثی رو صورتش کردم و چشمی تو چشش انداختم و گفتم:یه شوخی کردم بابا نمیشه باهات شوخی کرد، خنگول خان اشکول ،تو اخه پسری و جلوی ما دیدی که باور کردی حرفامو و ادامه دادم:تو که می دونی تو قلبم اسمت حک شده پس دیوونگی نکن. و رفتم و لباش و بوسیدم و گردنش و گاز گرفتم و دره گوشش گفتم:تو که می دونی دوستت دارم یالا پاشو که بازوهام داره انتظاره قوس کمرت و میکشه که در بر بگیرتش .اون که با لبخند شیطنت آمیزی نگام می کرد گفت:فکر کردی پسر ،اسکلم اگه واقعی بود که هیچ وقت نمی بخشیدمت و اروم دره گوشم گفت:دیووونتم خودت اینو خوب می دونی و ادامه داد: صبر کن الان میام نخوابیا می خوام تا صبح تو دوتا بازوهات فشارم بدی .منم نگاش کردم و گفتم :زود باش دیوونه که دیگه صبر ندارم .
ادامه دارد
http://keykavos.mihanblog.com/
http://keykavos.blogfa.com/
http://keyykkavos.blogspot.com
|
|
| |
| دوشنبه 24 مرداد ماه سال 1384 |
|
با سلام مجدد خدمت خوانندگان و دوستان عزیزی که این حقیر و در طول این مدت همراهی کردند و مشوقم بودند .به امید خدا تصمیم گرفتم دوباره خاطراتم و ادامه دهم و تا به آخر خاطراتم پیش بروم این هم باز به این دلیل که دوستان در بحثی باعث شدند که من بعضی از خصوصی ترین روشهای و رفتارهای زندگیم و بازگو کنم که در ذهنشان شاید بخوبی ننشسته باشد شخصیت فردی من اما ادامهء نوشتن خاطراتم این نیست که بخواهم آنها را به خود متقاعد کنم که این روش من درست هست فقط می خواهم با بازگو کردن ادامهء خاطراتم آنها را تا حدودی به درکی از خود برسانم و تجربیاتی که در طول این مدت به دست اورده ام را با آنها تقسیم کنم تا شاید اگر آنها هم در طول زندگی دچار این مشکلات از این دست افتادند با خواندن خاطراتم متوجه شوند که اونها فقط نیستند که با اینگونه مشکلات دچار شدند و بتوانند با خواندن خاطراتم و تجربیاتم آنها نیز بر همین مبنا بر مشکلات خود فایق آیند .من خود هر آنچه که در قلبم سالیان سال است سنگینی کرده است خود می خواهم که به بیرون برزیم تا آسوده و راحت گردم. خاطرات هر شخص نشان دهندهء رفتار ،افکارو احساس اوست که شخصیت نویسنده اش را منعکس می کند .در این مدت با نوشتن خاطراتم بسیار از طرف خوانندگانی تشویق و از طرف خوانندگانی دیگر دچار حمله های شدید و نقدهای تندی شدم.با خودم فکر می کردم کاش از اول اصلا خودم و با نوشتن خاطراتم دچار این بحرانها نمی کردم ولی حال این فکر در ذهنم هست که چون اینکار را انجام داده ام تا آخرش هم باید پیش بروم که این کار را هم خواهم کرد .از امروز به بعد سعی می کنم به طور منظم خاطراتم و بنویسم و به پیان برسانم در ۴ شعبه که اگر دوستان به مشکل فیلتر برخوردند از شعبهء دیگر خاطراتم را دنبال کنند.اگر پیام گیرم و هم فعال نکردم به این دلیل است که تا آخر خاطراتم دوست دارم خوانندگان فقط شنوده باشند و خاطراتم را بشنوند .پس به امید خدا شروع می کنم به نوشتن حاضضضضضضضرررررین بزن بررررررررررییییییییییم.
http://keykavos.blogfa.com http://keyykkavos.blogspot.com http://keykavos.mihanblog.com http://keykavos.blogsky.com
***************************************************************
***************************************************************
پس از گرفتن یه دوش صبحگاهی که همیشه باعث شاداب شدن روح و روانه، از حمام خارج شدیم فرزاد که موهاش از من بلند تر بود و خشک کردنش هم وقت می گرفت شروع کرد با حوله موهاش و خشک کردن و همینطور که موهاش و خشک می کرد نگاهش تو نگاهم بود و خطاب به من گفت: حسام میخوام یه پیشنهاد بهت بدم قبول می کنی.من که داشتم تن و اندامم و با حوله خشک می کردم جواب دادم: باید ببینم چه پیشنهادی تا ندونم که نمی تونم چیزی و قبول کنم و به کسی قولی بدم.اون که از خشک کردن موهاش دست کشیده بود و داشت مثل من تنش و خشک می کرد گفت: ما می تونیم یه زندگی خوب و در یکی از کشورهای اروپایی شروع کنیم تو که از لحاظ مالی مشکل نداری راحت می تونیم از طریق همین گرایشمون اقدام کنیم و در آلمان یا انگلستان یا هلند یا یه کشور دیگه مثله کانادا از این راه اقامت بگیریم و با آرامش در کنار هم زندگی کنیم و ادامه داد: اینو که می گم ازش اطلاع دارم فقط باید بریم به یکی از سفارتخانه های یکی از همین کشورها و درخواست بدیم بعد اگر موافقت کنند که سریع با این گرایشی که ما داریم حتما هم موافقت می کنند چون می دونند که در این کشور جونمون در خطره یه وقت بهمون می دن و ازمون سوال و پرسش می کنند و یه معاینه هم ازمون می کنند و بعد از مدت زمانه کوتاهی اقامتمونو در یکی از همین کشورها بهمون می دن .اون وقت می دونی چی میشه ؟یه زندگی راحت اونور آب برامون محیا میشه و دیگه اونجا راحتیم نه کسی میگه چرا دستتون تو دست همه نه کسی بهمون میگه چرا با هم دو تا همجنس تو یه خونه زندگی می کنید و نه نگران این هستی که هر لحظه چه اتفاقی میوفته. من که تا اون لحظه حرفاش و گوش می دادم و نگاش می کردم گفتم: تو چقدر دلت خوشه فرزاد مگه به این آسونیه ؟بعدشم تو اینجا هم خوشبختیم .ما آدما هیشه خوشبختی و اون دوردستها می بینیم اما قافلیم که بابا خوشبختی همین بغل دستمون نشسته. فقط کافیه که درکش کنی .تو شاید ندونی که پدر من چه اخلاقی داره چون اگه یه روز هم به آخر عمرش رسیده باشه هر جای این دنیا که باشم میاد و اگه بفهمه که من همجنسگرام با یه گلوله خلاصم می کنه چون خودش و از یکی از خانواده های نجیب زادهء شاهنشاهان قدیم ایرانی میدونه اگر متوجه بشه که این گرایش و دارم و باعث ننگ خانوادگی میدونه این گرایش و اگر در یکی از پسرانش ببینه حتما میاد و خلاصم می کنه . فرزاد که می خندید جواب داد: بابا بی خیال مگه حالا ما می خواییم به بابات همه چیز و بگیم اون اصلا از کجا متوجه میشه که ما اونور چه گرایشی داریم و چیکار می کنیم .من که حالا داشتم موهام و مرتب می کردم و حولهء سفید و دور خودم گره می دادم گفتم: تو پدرم و نمی شناسی اون تا متوجه نشه که من اونور برای چه کاری دارم می رم هیچ وقت با این کار موافقت نمی کنه به خصوص این که هنوز به سنه استقلال نرسیدیم.اون که نگام می کرد گفت: مگه تو ۲۰ سالت نیست .گفتم: چرا ادامه داد خب پس دیگه برای خودت مستقلی .من از آیینه نگاهی بهش انداختم و گفتم:مستقلم اما پدرم روی من نفوذ داره و به این آسونی نمی تونم از زیر نفوذش خارج بشم تا این که بعدها از طریق شغلم که باز هم به پدر وابسطه است مستقل بشم.فرزاد که دستی تو موهاش می کشید گفت: حالا اینا مهم نیست حل شدنیه وقتی ما رفتیم اونطرف همه این چیزها هم حل میشه .و ادامه داد: حالا ببینم حسام تو خودت راضی به این کار هستی یعنی دوست داری این کار و انجام بدیم. من رفتم کنارش نشستم روی تخت و تو صورتش خیره شدم و گفتم:فرزاد تو به من قول دادی که فعلا اصلا در مورد این موضوع زیاد بحث نکنیم که بعدها بخواییم باعث درده سرمون بشه چون من دوست ندارم که از این گرایشم کسی دیگه خبردار بشه اونوقت همین آرامشی و هم که الان در کنار هم داریم دیگه همین هم از بین میره .بعد هم تو نمی دونم میدونی یا نه که الان مدت چند ماهیه که با دختری آشنا شدم که تقریبا با هم جور شدیم یعنی کمی به هم متعهد شدیم .من نمی تونم اونو به حال خودش رهاش کنم .اون که سرش و گذاشته بود رو شونه هام از روی شونهام برداشت و نگاهم کرد و گفت: ببینم باهاش رابطه جنسی داشتی؟ من مکثی کردم و گفتم: نه هنوز به رابطهء جنسی نریسده.اون که انگار آسوده شده بود از این جواب من گفت: خب پس می تونی راحت کنارش بزاری چون هنوز باهاش ارتباط جنسی برقرار نکردی.و ادامه داد: یه نصیحتت می کنم فقط خواهش می کنم گوش کن سعی کن خودت و ازش دور کنی چون هر چقدر نزدیک بشی باهاش رابطهء احساسی قوی تر میشه و بعد هم منجر میشه به رابطهء جنسی و سکس اونوقت سخت بتونی از دستش رها بشی دخترا کنه اند بچسبند دیگه کندنشون به این آسونیا نیست . من سرم و پایین انداختم و گفتم:فرزاد این فرق میکنه از اون دخترهای آویزون نیست روح پاک و قلب مهربونی داره .اون که از حرف من خندش گرفته بود گفت: همهء پسرها وقتی خر میشن همین حرفها رو در مورد معشوقه های خودشون می زنند اون قلبه پاکی داره، اون یه چیزه دیگس اما وقتی ازدواج می کنند کارشون به شش ماه هم نمی کشه .به نظر من تا اولشی یه بهونه ای یه اشکالی ازش بگیر و خلاصش کن مثلا بگو اونجا چرا اینو به من گفتی و چرا با اون حرف زدی و سره همین حرفا هی بهونه تراشی کن و بعد هم تماس که گرفت جواب نده و خودتم یه مدت باهاش تماس نگیر تا به مرور زمان از یاد هم برید.اینجوری چون با هم ارتباط جنسی نداشتین زود از یاد هم می رید.من که دستام تو موهای نیمه تر فرزاد بود و نوازشش می کردم و فرزاد هم سرش رو شونه هام بود گفتم: نمی تونم اینکار و بکنم فرزاد شاید تو مینا رو نشناخته باشی ولی این دختر روحه پاکی داره و صداقت تو حرفاش موج می زنه خیلی با من صمیمیه من هیچ وقت نمی تونم با کسی که اینطور باهام رفتار میکنه جوره دیگه ای رفتار کنم .فرزاد همانطور که سرش رو شونه هام بود و بازوانم و نوازش می کرد گفت: تو به من هم فکر کن حسام درسته که بیشتر از چند روز از آشنایمون نگذشته اما باور کن بهت علاقمند شدم . من تا این حرف و شنیدم قلبم به یکباره می خواست از بدنم کنده بشه در حالتی قرار گرفته بودم که نمی دونستم در جوابش باید چی بگم .دستهام و بیشتر تو موهاش فشردم و سرش و بالا آوردم و تو صورتش ذول زدم و گفتم:فرزاد منم تو رو دوست دارم .و در یه لحظه دوباره لبهامون به هم گره خورد .در همون حالت بوسیدن فرزاد منو داشت دیوونه می کرد با حرفاش .و لب و گردنم و آماج بوسه های خودش قرار می داد و می گفت :می پرستمت ، تو باید برای من باشی با تمام انژی که داری، دوست ندارم به غیر از من کسه دیگه ای تنتو لمس کنه .من که با شنیدن این حرفها داشتم دیوونه می شدم و سعی می کردم احساسش و درک کنم کنترلش کردم و گفتم:فرزاد به همون خدای خالقمون قسم می خورم که دوستت دارم اما خواهش می کنم منو درک کن من الان تو شرایته خوبی نیستنم الان از من کاری نخواه که نمی تونم انجامش بدم تو رو دوست دارم اما نمی تونم روی تعهداتم پا بذارم باید زمان تایین کنه که در آینده چه اتفاقی می افته من و تو الان در کنار همیم در آینده هم به امید خدا باز هم در کنار همیم فقط خواهش می کنم بزار در کنار هم با آرامش قرار بگیریم نه با هیجان و استرس .اون که بازوانم و می بوسید و نوازش می کرد گفت: هر چی که تو بخوایی هر چی که تو بگی فقط منو از کنارت دور نکن .من که گردنش و صورتش و می بوسیدم گفتم:باور کن اینکار و نمی کنم به خدا این کار و نمی کنم فقط خواهش می کنم بزار این روابط به همین شکل شیرین باشه و مخفی و ازت می خوام که دیگه با کسی دیگر هم ارتباط جنسی نداشته باشی.اون که حالا سرش و گذاشته بود روی سینه های من و من موهاشو نوازش می کردم گفت: تو جون بخواه این حرفا چیه که می زنی من فقط مال توام همه وجودم ماله توه.من که از این حرفش گریم داشت می گرفت سرش و بالا آوردم و لباش و بوسیدم و یواشی در گوشش گفتم:می دونی که میمیرم برات ،برای اون بدن لاغر و تو پرو عضولانیه نازت ،فقط برای خودمه .و اونم یواشی در گوش من گفت:آره ه ه ه فقططططططط برا خودته فقطططط برا خودتتتتتتتته.
ادامه دارد
|
|
| |
| یکشنبه 23 مرداد ماه سال 1384 |
|
به زودی وبلاگم در ۴ شعبه up date خواهد شد.اگر هر کدام را فیلتر
شده مشاهده کردید به شعبهء دیگر رجوع کنید.این بار تا اتمام
خاطراتم پیش خواهم رفت و برای همیشه دفتر خاطراتم را خواهم
بست.
http://keykavos.blogfa.com http://keyykkavos.blogspot.com http://keykavos.mihanblog.com http://keykavos.blogsky.com |
|