| |
| شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1384 |
|
این پست و از افراد کمتر از ۱۸ سال خواهش می کنم که نخونند چون شاید برای افکارشون هنوز رسیده نشده باشه و نتونند اونو درک کنند و به گروه سنیشون نخوره .چون من روی این مسائل کمی دقت می کنم و حساس هستم خواهش می کنم کسانی که از ۱۸ سال کمتر هستند خواهشا این پست و نخونند.این مسائل باید گفته شود در حیطهء خود اما چون اینجا مکانی است آزاد پس خوده خوانندگان باید بر روی این مسائل دقت کنند و اگر می بینند که مسائلی را خود نمی توانند در گروه سنی خود هضم کنند باید به هشدارهای مدیران سایتها دقت کنند و وارد حیطه ای که مربوط به گروه سنی خودشون نیست نشوند.از دقت عمل خوانندگان عزیزم متشکرم. دوستداره همه شما حسام.
***************************************
***************************************
هومن رفت ناهار و همون که گفته بود و تهیه کرد و آورد همونطور که میز و آماده می کردیم من تصمیم گرفتم برای ضیافت شام آخر هفته کمی با هومن کار کنم تا شاید بتونه در مقابل اقوام و آشنایان مینا آداب غذا خوردن تشریفاتی و یاد بگیره که اونجا خرابکاری نکنه .البته نگران اون موضوع نبودم اما هومن اخلاقی داشت که هر جا می رفت سریع با افراد اونجا انس می گرفت فقط دوست داشتم که بتونه جلوی مینا و اقوامش از تشریفات چیزی کم نزاره .به همین دلیل همانطور که میز و آماده می کردیم گفتم: هومن می خوام ببینم چطور می تونی یک شام تشریفاتی و سرو کنی .اون که با نگاههای عاجزانه به من نظاره می کرد گفت: بابا بی خیال من اونقدر گرسنمه که حالا حوصلهء این چیزا رو ندارم بزار برای یه وقت دیگه . من دستم و زیر چونم گذاشتم و گفتم: نخیر برای این کار حتما باید همین الان که فرصتش پیش اومده انجام بدی ، من که جلوی غذا خوردنت و نمی خوام بگیرم فقط می خوام آدابش و بیبینم بلدی یا نه؟ حالا برو یه کارد و چنگال از آشپزخونه بیار تا بهت بگم.اون که با بی میلی به من نگاه می کرد گفت: حسام حالا تو هم وقت گیر آوردیا من امروز اونقدر گشنمه که حوصلهء این کارا رو ندارم جونه من بیا بیخیال شو.من قاطعانه نگاش کردم و گفتم: میری یا نه؟ اون تو چشمهام نگاه کرد گفت: اه ه ه ه . و بلند شد و رفت تو آشپزخونه و بعد از چند دقیقه با یه کارد میوه خوری و یه چنگال اومد پشت میز و چشم تو چشمم انداخت و گفت: بفرمایید عالی جناب من حاضرم.من با بی خیالی نگاش کردم و گفتم: ابله با کارد میوه خوری می خوای غذا رو سرو کنی ،کارد غذاخوری ما نداشتیم؟ اون باز با بی میلی آهی کشد و گفت:ای بابا حالا فکر کن این یه کارد غذاخوریه ، الان که کسی اینجا نیست و تو هم فقط می خوای یادم بدی بی خیال شو دیگه اینقدر نپیچون ما رو .غذا از دهن افتادا . من باز تو صورتش نگاه کردم و گفتم: بسیار خوب از دست تو تنبل . کارد چنگال و ازش گرفتم و گفتم: خوب دقت کن ببین من چیکار می کنم و چی می گم بعد تو هم یه بار انجام بده ok .نگام کرد و سرش و به معنی تایید تکون داد و با مسخرگی به من فهموند که زودتر شروع کنم.من ادامه دادم و گفتم: ببین هومن در مقابل یه کسایی که محترم هستند و آدابی و سر میز شام رعایت می کنند ما هم باید موقید باشیم و اون آداب و رسوم و در مقابل این افراد حفظ کنیم و ما هم رعایت کنیم مخصوصا این که تازه هم با این افراد آشنا میشیم دیگه خیلی باید رعایت کنیم این آداب و رسوم و تشریفات را.یکی از همین آداب و رسوم خوردن غذا سره میزه.وقتی که پشت میز قرار میگیری باید دستمال سفید و که جلوت قرار گرفته رو یا رو پاهات بندازی یا جلوی سینت آویزون کنی که اگر قطره ای نوشیدنی یا سس یا چیزه دیگه ای از چنگات یا قاشقت چکید روی اون بریزه نه روی لباست بعدشم بر مبنای غذایی که برات می آورند باید کارد یا قاشق یا چنگالش و بدونی که کدوم هست انتخاب کنی .حالا ما فکر می کنیم که غذای ما همون یه تیکه گوشت مرغ یا بیفتک یا استیک هست ، کارد و دست راست می گیری و چنگال و دست چپ، برای شروع غذا باید با چنگال گوشه ای از استیک خودت و انتخاب کنی و چنگال و در اون قسمت فرو کنی و بعد با کارد خیلی ملایم به گوشت بکشی و تکه ای از اونو برش بدی البته تکه ای کوچیک. بعد وقتی که تکه گوشتت و با کارد ی که جلوتر از چنگال قرار گرفته برش دادی چنگال و خیلی ملایم گوشهء لبت می زاری و آروم اونو با دندان و لب از چنگال جدا می کنی و خیلی کوچیک کوچیک می جوی و ادامه دادم: حالا من این کارو انجام می دم تا تو ببینی.
و مشغول شدم همانطور که گفته بودم و انجام دادن.وقتی این کارو کردم رو به هومن کردم و گفتم:حالا تو شروع کن.اون نگاهی کرد و شروع کرد به خندیدن و گفت: حسام به خدا همهء اینایی و که گفتی و بلد شدم و یه موقع دیگه همرو برات انجام می دم فقط بزار امروز و این ناهار و بزنیم تو رگ که خیلی طلبه شدم این ناهار و با دست بخورم که خیلی با دست می چسبه مخصوصا جوجه که باید به دندون کشید .و با دست یه تکه جوجه کباب و از توی بشقاب برداشت و به طرف من گرفت و ادامه داد:بیا به دندون بکش ببین چی گرفتم حال کن .رفتم خونه و یه بطر از اون شرابهای پدرم که خیلی عالیه هم آوردم که فقط کافیه یه لب بزنی میبرتت توآسمون، دوغشم که دیگه نگو و نپرس بزن به بدنت حال کن تا بعد من هم برات یه جور کلاس بزارم جلوی آشناهای مینا که کف کنی.من که از تعریف و تمجیدهای هومن گرسنگیم برانگیخته شده بود اون لقمه جوجه کباب و از دست هومن گرفتم و گفتم: قبوله ولی به شرط این که حتما این چیزایی و که بهت گفتم و یاد بگیری و شروع کردم به گاز گرفتن لقمه. همانطور که مشغول خودن ناهار بودیم من رو به هومن کردم و گفتم: معلوم نشد این رفیقت کجا رفت ؟ چی شد؟ اون که دهنش پر بود و یه طرفه لپش از خوردن غذا قلنبه شده بود گفت:نمی دونم کجا رفت، پسره خوبی اما با پدرش درگیره همش با هم جرو بحث می کنند و حرفشون میشه می خواد بره به کانادا اما باباش خرجش نمی کنه و میگه ندارم اونم همش سره همین موضوع با باباه درگیره اینور و اونور پلاسه اما پسره خوش قلب و مهربونیه هر کاری از دستش بر بیاد برای این و اون می کنه من از وقتی باهاش آشنا شدم چیزه بدی ازش ندیدم اما سره یه موضوع باهاش موافق نیستم.من نگاش کردم و گفتم : سره چه موضوعی؟ اون نگاه معنا داری به من انداخت و گفت : حالا بعدآ بهت می گم زیاد گیر نده که بدونی.من لقمه ای و که تو دستم بود و تو بشقاب گذاشتم و گفتم: نه باید بهم بگی .اون تو چشام نگاه کرد وگفت: این تن بمیره گیر نده بهت می گم بعدآ حالا بزار ناهار بخوریم.در همین بین که من داشتم گیر می دادم به هومن که از موضوع خبردار بشم زنگ در به صدا در اومد.من و هومن نگاهی به هم انداختیم و با تعجب من گفتم: یعنی کی می تونه باشه؟ هومن همونطور که داشت لقمه تو دهنش می جوید گفت: نمی زارن یه ناهار کوفت کنیم و بلند شد و رفت به طرف اف اف .اولش پرسید که کیه اما بعد خیلی خودمونی دیدم داره حرف می زنه در و باز کرد و رفت به طرف دره آپارتمان و برگشت .با تعجب ازش پرسیدم که کی بود.با خنده نگاهی به من انداخت و گفت: همون که نگرانش بودی... فرزاد بود.من رو به هومن گفتم: حتمآ هم ناهار نخورده ؟ حالا چیکار کنیم ما که اندازهء خودمون تهیه کردیم.هومن مکثی کرد و گفت: بابا بیخیال دیگه اونقدر هم باهاش رو دروایسی ندارم که از خودمونه بار اول چون تو باهاش آشنا نبودی اونجوری گفتم حالا دیگه از خودمونه یه چیزی دور هم می خوریم اگه سیر نشدیم من میرم بازم می گیرم میام.در همین بین بود که فرزاد وارد آپارتمان شد دستی دادیم و حالو احوالی کردیم و نشست پشت میز و با ما شروع کرد به غذا خوردن فرزاد پسر سبزه رو و خوش چهره ای بود با اندامی تقریبآ لاغر ولی تو پر که صدای قشنگی هم داشت که موهای بلند او چهرهء استخوانیش را زینت می داد .من ازش پرسیدم که صبح کجا رفته بود و اون علت غیبت خودش و برامون گفت که چه موضوعی پیش اومده بوده که از خونه رفته بوده بیرون.
بعد از خوردن ناهار، هر کدوم یه گلاس شراب ناب قرمز محصول پدر هومن و زدیم تورگ و تا شب گفتیم و خندیدیم چون با خوردن اون شراب بیرون رفتن کمی برامون دشوار بود و خطرناک .با خوردن اون شراب کمی هم رومون به هم باز شده بود البته دیگه دیر وقت شده بود و طبق معمول باید می خوابیدیم .من بدنم بسیار گرماییه و شبهای بهاری و تابستانی و حتی زمستانی بدون لباس به تختخواب می رم اون شب هم اونقدر نوشیده بودیم که اصلا منگ شده بودم و حالیم نشد که چجوری رفته بودم تو تختخواب ، نیمه های شب بود که تو تختم غلطی زدم ولی احساس کردم تنه گرمی هم در کنارم وجود دارد ، در حال مستی فکر کردم که خیال می کنم با دو بازوانم اونو در آغوش کشیدم و به خودم چسبوندم باز فکر کردم متکاست و من خیال می کنم اما کمی که بیشتر لمس کردم دیدم اندام انسانی است برهنه که در دستانم جای گرفته ، چشمهام و با سنگینی باز کردم خیلی دقت کردم ببینم که درست حدس زدم یا نه ، با ناباوری دیدم که فرزاد هست که در تخت من و زیر شمد من جا گرفته با تنه نیمه برهنه، بلند شدم و نگاش کردم و آروم دره گوشش گفتم: فرزاد اینجا چیکار می کنی ؟ مگه تو اتاق هومن نمی خوابیدی ؟ اون تکونی خورد و برگشت و خیلی شهوت آلود رو به من کرد و گفت:نه می خوام امشب اینجا پیشه تو بخوابم و لبهاش و نزدیک لبانم آورد و لبانم و بوسید .من در اون حال بیشتر به کامجویی راغب بودم اما باز متوجهء منظورش نشدم و گفتم:چیکار می کنی فرزاد مگه تو همجنسگرایی که می خوایی تو تخت من بخوابی ؟ اون باز خندهء شهوانی کرد و گردن منو بوسید و گفت: مگه تو نمی دونستی ؟ هومن مگه بهت نگفته بود .من که حالا داشتم از بوسه های فرزاد که روی گردنم دونه دونه می نشست داغ می شدم گفتم:خب حالا این کارت چه منی میده ؟اون آروم اومد کنار گوشم و گفت: من صورت هر کس و که ببینم می دونم که همجنسگراست یا نه تو هم باید همجنسگرا باشی درسته؟ من سر اونو که روی گردن و گوشهام متمرکز شده بود و با دست جلوی صورتم گرفتم و مدتی تو چشمهاش خیره شدم اون اروم لباش و به طرف لبانم می آورد تا حدی که بینیهایمان به هم لمس می شد من سر خودم و عقم می بردم و اون صورتش و لبانش و نزدیکنر می اورد تا اندازه ای که لبانمان به هم گره خورد و من شرع کردم وحشیانه لبانش و بوسیدن که ناگهان اون خودش و از زیر شمد بیرون کشید و شلوار جینش و که هنوز تنش بود و دگمه هاش و دونه دونه باز کرد و آروم از پاش کشید پایین شرت سفیدش و جورابهای سفیدش در تاریکی شب نمایان بود اومد جلو من که بهش خیره شده بودم و نگاش می کردم ، گفتم: اندامه خوب و عضولانی داری .اون که چشماش برق می زد گفت: سرورم اجازه میده بیام زیره شمدش؟ من نگاهی با تعجب بهش انداختم و گفت: سرورم ؟ یعنی چی این حرف؟اون باز لبخند شهوت آلودی به لباش انداخت و گفت: من بردهء شما هستم سرورم ، کافی شما امر کنید تا هر آن کاری را که میل دارید انجام دهم.من با تعجب و خنده گفتم: این حرفا به تو نمی آد منو سر کار گذاشتی .که دیدم شمد و کنار زد و اومد کنارم و دوباره شروع کرد لبانم و بوسیبدن و من هم لبان او را بوسیدم .اون لبانم را می بوسید و گردنم را گاز می گرفت و سینه هایم را می لیسید و به همان شکل پایین می رفت تا جایی که جز لذت چیز دیگری در پوست بدن رژه نمی رفت به ناگاه دیدم آلت را با ولع تمام می بلعد و می لیسد چشمانم دیگر تا به تا شده بود گویی در آسمان پرواز می کنم من سرم از تخت آویزان شده بود و موهای فرزارد را با دوست چنگ می زدم و می فشردم و او همچنان می لیسید .در یک لحظه دیدم او به رو خوابید و گفت : بنشین روی کمرم و آلت خودت و بمال روی کمرم و همه جای بدنم سرورم .من همانطور که خواسته بود روی کمرش نشستم و شونه هاشو تو دستام لمس کردم تا پایین قوص کمرش کشیدم و گردنش و بوسیدم و گاز گرفتم و رفتم پایین. دستانم و تو دستهاش گره دادم بقل گوشش گفتم: خوبه . دوست داری.اون که لبانم و گرفت و بوسید گفت: عالی عالی دیووونم کن .او برگشت و من روی شکمش نشستم اون همانطور که نگام می کرد گفت: بمال روی سینهام و رو صورتم و چشمهام و گوشهام زود باش سرورم زود باش.من هم همون کارو براش انجام دادم آروم به موازاتش به روش خوابیدم .اون پاهاش و گذاشت روی شونهام و گفت: حالا می تونی آروم جاش بدی حالا زود باش دارم دیوونه می شم بعد از چند دقایقی هر دو عرق کرده و در اوج لذت چشم در چشم هم دوخته بودیم و با هم راز و نیاز می کردیم که در یه لحظه چشمانم تا به تا شد و رسیدم به اوج لذت در اون زمان کلماتی می گفتیم که فقط خودمون می تونستیم به معنیش برسیم و در دنیایی بودیم که فقط خودمون می تونستیم درکش کنیم .در همون لحظه اون رو به من کرد و گفت: حالا دوست دارم بریزیش روی سینه و صورتم خواهش می کنم بریز آه ه ه ه ه آره ه ه ه ه و در لحظه ای بعد برای اون بود که فوران می کرد به روی سینهء من و هر دو پر حرارت و سبک شده بودیم و این حرارت و گرما بود که از تک تک سلول هامون داشت بیرون می اومد و به ما آرامش می داد و آروممون می کرد .حالا آروم داشتیم لبان همو می بوسیدیم و در هم گره می خوردیم .پنجره باز بود و نسیم خنک و لذت بخش بهاری بامداد داشت تنهامونو نوازش می کرد .با آرامش موهای بلندش و نوازش می کردم و اونو به خودم می چسبوندم و اون هم بازوانم را نوازش می داد و در همین حال هر دو به خواب رفتیم.
ادامه دارد |
|
| |
| چهارشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1384 |
|
راستی خوانندگان عزیز اینجا به زودی به روز خواهد شد.
جان لاک
فیلسوف انگیلیسی جان لاک که از ۱۶۳۲ تا ۱۷۰۴زیست.اثر مهم او ،تحقیق دربارهء فهم انسانی ، در ۱۶۹۰منتشر شد .لاک می کوشید دو موضوع را در این کتاب روشن کند .اول، انسان اندیشه های خود را از کجا می آورد ، دوم، آیا می توان به حواس اعتماد کرد.لاک مدعی است منشاء تمامی افکار و تصورات ما حسیات ماست.ذهن ما تا چیزی را به حس ادراک نکند لوح سفید است.لاک همچنین ذهن را به اتاقی بدون اثاثیه تشبیه کرد .به تدریج شروع می کنیم به احساس کردن چیزها. جهان پیرامون را می بینیم ، می بوییم ، می چشیم، می شنویم، و حس می کنیم.هیچ کس این کار را به شدت کودک نوزاد نمی کند .بدین منوال ، به عبارت خود لاک تصورات بسیط حسی پیدا می شود.ولی ذهن همواره منفعل و صرفآ پذیرای آگاهی از خارج نیست. فعالیتها نیز در خود ذهن صورت می گیرد.تفکر، استدلال ، اعتقاد، شک آوری ، بر یک یک تصورات حسی ما اثر می گذارد، و منتهی به چیزی می شود که لاک تامل می نامد.پس لاک بین(احساس) و (تامل) تمایز قائل است.ذهن فقط دریافت کننده ای منفعل نیست.سیل محسوساتی را که به مغز روان است دسته بندی و پردازش می کند.و درست در همین جاست که انسان باید گوش به زنگ باشد.لاک تاکید کرد تنها چیزی که ما قادریم به حس درک کنیم محسوسات بسیط است .برای نمونه ، وقتی سیب می خوریم تمامی سیب را با یک حس در نمی یابیم .در حقیقت مشتی احساسهای بسیط به ما دست می دهد ـ مثلا این که سیب چیزی است سبز ، بوی شاداب دارد ، و مزه ای آبدار و مشخص.باید چندین و چند بار سیب بخوریم تا به یقین فکر کنیم این که می خوریم سیب است .آن وقت ، به قول لاک ، تصور مرکب از سیب در ذهن خود تشکیل داه ایم.لاک، میانه، به تعبیر خودش ، کیفیات (اولیه) و کیفیات(ثانویه)تمایز قائل شد.و اعتراف کرد این را مدیون فیلسوفان بزرگ پیش از خود - از جمله دکارت- است. منظورش از کیفیات اولیه بعد ، وزن ، حرکت، تعداد و غیره بود.در مورد این کیفیات می توان یقین داشت که حواس ما آنها را عینآ باز می یابد.ولی ما کیفیات دیگری نیز در چیزها حس می کنیم.می گوییم چیزی شیرین یا ترش، سبز یا سرخ ، گرم یا سرد است.لاک اینها را کیفیات ثانویه می خواند.این گونه حسیات- رنگ، بو، مزه، صدا - تنها تاثیر هستی خارجی را به حواس ما باز می نمایند و نه کیفیات حقیقی و ذاتی خود شیء را .بدین ترتیب ، لاک با دکارت موافقت کرد که هستی (مادی) دارای صفاتی است که انسان می تواند با عقل خود درک کند.لاک در موارد دیگر نیز آنچه را خود شناخت شهودی، یا شناخت(نمایشی ) ، می خواند می پذیرد. برای مثال ، گفت: پاره ای اصول اخلاقی هست که در مورد هر کس کاربرد دارد.به سخن دیگر ، وی به اندیشهء حق طبیعی باور داشت ، و این یک جنبهء عقلی تفکر او بود.جنبهء عقلی دیگر اعتقاد لاک آن بود که توانایی شناخت وجود خدا را ذاتی عقل انسان می دانست.معتقد بود پندار خدا زاییدهء عقل بشر است.باید اضافه کنم که لاک از آزادی فکری و روادای و تساهل هواداری می کرد.همچنین در فکر برابری زن و مرد بود، و می گفت: استیلای مردان بر زنان ساخته و پرداختهء مردهاست.بنابراین می تواند تغییر پذیرد. لاک، در مجموع ، پیشاهنگ بسیاری از اندیشه های آزادیخواهی بود که بعدها، در عصر روشنگری فرانسه در قرن هجدهم ، کاملا شکوفا شد.او بود که نخستین بار اصل تقسیم قوا را تبلیغ کرد.این همان تقسیم قوای دولت میان نهادهای مختلف است.قوهء مقننه ، یا نمایندگان انتخابی .قوهء قضاییه ، یا دادگاههای حقوقی ، و بعد قوهء اجرائیه ، که دولت است.این تقسیم بندی قوا در حقیقت از مونتسکیو فیلسوف فرانسوی عصر روشنگری است.لاک پیش و پیش از همه تاکید ورزیده بود که قوهء مقننه و قوهء اجرائیه باید از هم مجزا باشند تا جلوی استبداد گرفته شود.لاک همزمان با لوئی چهاردهم بود ، که کلیهء قوا را در دست خود متمرکز کرده بود و می گفت: (دولت منم).ما او را فرمانروای خودکامه می خوانیم.امروزه حکومت لوئی چهاردهم بی قانون و دلبخواه تلقی می شود .به نظر لاک حکومت قانونی یعنی اینکه نمایندگان مردم قانون وضع کنند و پادشاه یا دولت آن را به کار بندد. |
|
| |
| جمعه 23 اردیبهشت ماه سال 1384 |
|
چشمهام و با سختی باز کردم خیلی خسته بودم و شب قبلش هم دیر خوابم برده بود ، وقتی به ساعت دیواری روبرو نگاه کردم با ناباوری دیدم ساعت ۱۲ ظهر رو نشون میده تا چشمم به ساعت افتاد و یادم اومد که چقدر دیر از خواب بیدار شدم ، سریع از تختخواب بیرون اومدم تا ببینم این دو تا که دیشب تو حال و هوای خودشون نبودند یه وقت دسته گلی به آب نداده باشند که با ناباوری دیدم فقط هومن رو تختش خوابه و از دوستش خبری نیست . به اطراف نگاهی انداختم تو دستشویی و حمام و هم دیدم اما خبری از فرزاد نبود رفتم کنار تخت هومن و با یه تکون آروم صداش کردم و گفتم:پاشو که خواب موندیم هر دوتامون معلوم نیست دوستت کجا رفته .اون که چشمهاش تا به تا شده بود و با سنگینی چشمهاش و باز می کرد گفت:دوست کیه؟ بزار بخوابم.من که از این حرکاتش به ستوه اومده بودم محکمتر تکونش دادم و گفتم: ابله بیشعور مهمون دعوت می کنی بعد بدون صبحانه و پذیرایی ولش می کنی به امان خدا .اون که تازه متوجه شده بود که موضوع از چه قراره یه دفعه از چاش پرید و دستی به چشمهاش کشید و با تنه نیمه عریان گفت:یعنی چی مگه فرزاد اینجا نیست ؟من که متوجه شده بودم که اون خوابش سنگین شده بوده و تازه خواب از سرش پریده بوده با خوشرویی گفتم:صبت بخیر پسر خوابالو .اون که چشمش به من افتاد لبخنده کوچیکی رو لباش انداخت و با خواب آلودگی گفت :صبت بخیر حسام . حالا که دیدم دیگه خواب از سرش پریده اون ملایمت از رو صورتم رفت و با جدیت گفتم : اینجوری مهمون دعوت می کنی آره و ادامه دادم: بیچاره حتما صبح زود از خواب بیدار شده دیده ما خوابیم دور خودش چرخیده بعد هم که دیده ما بیدار نمی شیم مجبور شده بره یه جایی صبونه بخوره .اینه رسم مهمون نوازی .؟ اون که حالا تازه فهمیده بود چی شده دوباره طاق واز خوابید و گفت: بابا بی خیال اون که از این اخلاقا نداره حتما رفته دیگه .من نگاش کردم و گفتم: این بود دوست شفیقتون که دیشب هی جلوش کلاس می ذاشتید و به من سفارش می کردید که مراعاتشونو بکونم.اون که حالا خمیازه ای می کشید گفت:خب تا وقتی که بود، ای جلوش مجبور بودم که اینکارو بکنم اما حالا که خودش رفته که دیگه کاریش نمی شه کرد.من نگاهی به سر تا پاش کردم و نیم تنه ای که زیر شمد بود و شرتی که چماله شده بود و به گوشهء اتاق پرتاب شده بود. نمی خواستم عمل دیشب و به روش بیارم ولی خیلی علاقه داشتم بدونم اون همجنسگراست یا نه این شد که ازش پرسیدم:جلوی دوستتون بدون شرت خوابیدید؟ اون که از این سوال من چشمهاش گرد شده بود و متوجه شده بود که از دیشب یادش رفته که خودش و مرتب کنه دوباره از جاش پرید و به اطراف نگاه کرد و کمی صورت خودش و که از هیجان سوال من سرخ شده بود و ملایم کرد و با آرامش همراه با هیجان گفت: هههیچی بابا من و تو و دوستانی که باهاشون رفیقیم که این حرفارو نداریم هر چی من دارم اونم داره دیگه حالا چه لخت بخوابیم چه با پیجامه هر دو از یه جنسیم دیگه. من که حالا دیگه نمی خواستم مسئله رو بیشتر از این بازش کنم بیخیالش شدم و دیگه ازش بیشتر از اون سوال نکردم چون راست می گفت ما زیاد با هم این حرفها رو نداشتیم و حتی منو هومن هم بارها و بارها در کنار هم بدون پوشش آنچنانی قرار گرفته بودیم حتی در کنار دوستانمون که باز از این طریق سوال کردنام نمی تونستم متوجه بشم که اون صد در صد همجنسگراست یا نه باید این موضوع و برای وقت دیگر می گذاشتم که همین کارو هم کردم و موضوع و عوض کردم و گفتم:ببین هومن تو خیلی داری مشنگ بازی در می آری اخه احمق برای چی پک می زنی به اون حشیش لعنتی می دونی چه عواقبی داره بعدها .اون که حالا لخت و اور از زیر شمد نازک بیرون اومده بود و داشت شرتش و پاش می کرد گفت:بابا بی خیال حالا با یه دوست یه پکم به اون سیگار زدیم طوری نمی شه که. من که روی لبهء تخت نشسته بودم گفتم:آره ه ه طوری نمی شه فقط چند ساله دیگه تبدیل میشی به یه آدمه بی خاصیته چروکیده که به درده هیچی نمی خوره.اون نشست کنارم و ادامه داد: بابا با یه پک که کسی معتاد نمی شه ولی حسام نمی دونی چیه، این که حالا به اون صورت قوی نیست ولی یکی دوتا دود بگیری با تل نمی دونی چه حالی میده وقت سکس کردن اگه کوکایین باشه که که دیگه خداست که البته اون دیگه به دست ما نمی رسه برای کله گنده هاست .یه دوتا دود بگیر برو رو کار مگه به این زودی انذال میشی حالا تلمبه بزن عینه تو این فیلم سوپرا یک حالی میده یک حالی میده .من نگاهی بهش کردم و لبخندی بهش انداختم و گفتم: تمام این عملیا و معتادها هم اول همین فکر شما رو داشتند که حالا به این روز نشستند فکر نمی کردند که روزی اینجوری پیزوری و از کار افتاده بشن.اون دستش و گذاشت رو شونه های من و گفت: بابا اونارو ولشون کن باید به خودت برسی هفته ای یه بار که طوری نمی شه اگه خودت و حسابی با خورد و خوراکیهای مقوی بسازی نه پای چشت سیاه میشه نه لاغر میشی. من با دست ضربه ای به شکم هومن زدم و گفتم: پاشو اینقدر ور نزن اولش خودت و با این حرفا گول می زنی بعدش که تا خرخره رفنی تو گل فرو می فهمی که چه بلایی به سره خودت آوردی. معتادا رو ندیدی که زناشون ازشون طلاق می گیرند یا روسپی می شن فکر می کنی برای چیه؟ برای همینه که دیگه نمی تونند همسران خودشونو ارضاء کنند یعنی دیگه ناه ندارند که این کارو بکنند. بعدشم اول هر چیزی خوبه ولی بعدش عادی میشه برات.نشئگی همون دفعهء اولش لذت بخشه اما دفعهء بعد که بخوای به اون نشئگی اولیه برسی باید بیشتر مصرف کنی و همین طور دفعات دیگر تا به حدی که دیگه اصلا ارضات نمی کنه و تو مجبور میشی که فقط این مواد و استفاده کنی برای این که بدن درد نگیری اون وقت کم کم بی مصرف میشی و بعد هم انقدر ضعیف میشی که اگر به داد خودت نرسی زندگی برات تموم میشه و در آستانهء جوانی پر پر میشی .در حال حاضر علم انقدر پیشرفت کرده که برای لذت جویی های جنسی از قرصها و اسپریهایی بتونی استفاده کنی که لذت جنسیت و دو برابر کنه و طولانی که طرف مواد مخدر دیگه نری.بعدشم حالا این لذت جوییهای جنسی آنقدر مهم که ما بخواییم براش زندگیمونو و عمرمونو هدر بدیم و بخاطرش از یه زندگی طبیعی دور بمونیم .نگاه به جونهای هم سن و سال خودمون بنداز ببین چه طور در سن جوانی از بین می رن و دیگه به درده هیچ چیز نمی خورند و از اجتماع ترد می شن و قوره نشده مویز می شن .خب می ارزه که آدم بخاطر یه کامجویی لذت بخش یا چیزهای کاذب دیگه عمرش و به حراج بزاره. هومن که تا اون لحظه حرفام و میشنید و سکوت کرده بود گفت:نمی دونم بابا چی بگم .فکرم هم دیگه کار نمی کنه .این دنیای ما اونقدر خسته کنندس که آدم نمی دونه چجوری از این یکنواختی بیرون بیاد هر روز فکرهای مختلف اصلا نمی دونیم کجا هستیم و بعد به کجا می ریم همش سر در گمی ، خطرات همه جا در کمینت نشستند بیماریهای محلک از طرف دیگه فشارهای اجتماعی و خانوادگی مشکلات روزمرهء اقتصادی ، فقط می خوای دمی برای خودت باشی از این دنیای کذایی دور بشی به دنبال چیزی می گردی که حالت و دگرگون کنه تا از این حال در بیایی ، طرف این مواد آرامبخش هم که میری از طرف دیگه مشکلات خاص خودش و داره که اصلا نمی دونی چیکار کنی اه ه لعنت به این دنیا. من که دیدم داره حالش دگر گون میشه و میره تو فکرهایی که براش مفید نیست گفتم: راستی برای پنجشنبه مینا دعوتمون کرده به یه ضیافت شام.اون که سرش پایین بود سرش و بالا آورد و گفت: اوووو چه عالی جشنه یا پا رتی؟من نگاش کردم و گفتم: یه ضیافت شامه برای آشنایی ما با اقوامش. ما هستیم و اقوام مینا و خوده مینا .و ادامه دادم : چون مینا اون شب تو رو هم دیده بود و در اصل تو واسطهء آشنایی ما بودی تو رو هم به این ضیافت دعوت کرده .ببینم لباس مناسب برای این میهمانی شام داری ؟ اون نگاهی به من انداخت و خنده ای کرد و گفت: نه پسر خوب من که با خودت بودم هر جا که رفتیم. لباس آنچنانی ندارم برای میهمانیهای آنچنانی .من نگاهی به قد و قامت هومن انداختم و گفتم: اشکالی نداره من کت و شلوار و کروات زیاد دارم درسته که قد تو از من کمی بلند تره ولی فکر کنم کت و شلوارام بهت بخوره هر چند که لباسهای اسپرت منو هم گاهی می پوشی حتما کت و شلوارام هم بهت می خوره اگر هم نخورد یه دست کت و شلوار برات تهیه می کنم فقط میمونه آداب و رسوم خوردن شام ،ببینم چقدر از این آداب و رسوم بلدی؟ اون با تعجب گفت: ببینم حسام مگه ما می خواییم کجا بریم که اینقدر آب و تاب بهش می دی؟ من نگاش کردم و گفتم: ما می ریم به یک ضیافت شامه خیلی مجلل یعنی همون با کلاس شما که به دعوت اقوام نزدیک مینا از ما شده.ما همیشه در کنار هم شام می خوردیم و ناهار و دیگرچیزهای دیگه که خیلی دوستانه بود اما اینجا جای دوستانه نیست و محیطی است برای آشنا شدن به همین علت باید آداب و رسومش و بلد بود.اینجا محیطی که ما می خواییم با اشخاص تازه و با کلاسی آشنا بشیم که باید در سطح خودشون رفتار کرد در رفتار و آداب .هومن که خیره شده بود به من گفت: بابا بی خیال ما نیستیم.من که تو چشمهاش نگاه می کردم گفتم: منم همین آرزو رو داشتم که تو نباشی ولی مینا دعوتت کرده و چاره ای نیست باید بیایی .اون ادامه داد: یه بهونه ای بیار دیگه بگو گرفتار شد.گفتم: اون میدونه تو با من زندگی می کنی و نمی تونم بهونه ای بیارم مجبوری که در این ضیافت شام باشی .اون سرش و پایین انداخت و گفت: حالا تا آخر هفته خدا بزرگه ببینیم چی میشه. حالا ناهار چی داریم که دارم از گرسنگی پس میرم.منم با افسوس نگاش کردم و گفتم:منم مثل تو گرسنه ام ناهار چی بخوریم؟ با خنده نگام کرد و گفت: هیچ چیز تو این روز تعطیل و فصل بهار نمی چسبه جز چند سیخ جوجه کباب و دوغ و یه گلاس شراب قرمز ویه موزیک دلچسب .منم که از این حرفش به وجد اومده بودم گفتم: پس بجنب لعنتی تا یه حال مشتی ببریم .اون گفت: می خوایی درست کنم یا آماده بگیرم؟ نگاهی به ساعت انداختم و گفتم : آخه دیوونه الان ۲ ساعت از وقت ناهار هم گذشته چجوری می خوای آمادش کنی برو بگیرو بیا.دستاش و اورد بالا گفت: پس بزن قدش .گفتم: ای ولا .و ادامه دادم : برو تا دیر نشده تا عیشمون تکمیل بشه.
ادامه دارد |
|
| |
| شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1384 |
|
دوستی جدید با نوشته های خود وارد میدان شده که خیلی با میلی که ارسال کرده بود خوشحالم کرد ، امیدوارم در این میدان خوش بدرخشد و موفق باشد و پر خواننده .از این پس من هم وبلاگ این دوست تازه را خواهم خواند. و از این طریق بهش خوش آمد می گویم. http://www.hooman222.persianblog.com
اسپینوزا
باروخ اسپینوزا که از ۱۶۳۲ تا ۱۶۷۷ زیست.اسپینوزا از جامعهء یهودی آمستردام بود ، ولی به علت کجروی و دگر اندیشی تکفیر شد.در دوران نسبتآ جدید کمتر فیلسوفی چون او به خاطر اندیشه هایش مورد توهین و تعقیب قرار گرفته است.و همه اینها برای این که او از مذهب رسمی انتقاد کرد .می گفت مسیحیت و یهودیت با احکام جزمی و خشک و مناسک صوری خود را زنده نگه داشته اند .اسپینوزا نخستین کسی بود که در مورد کتاب مقدس تفسیر به اصطلاح تاریخی ـ انتقادی را به کار برد.
اسپینوزا منکر این شد که کتاب مقدس کلمه به کلمه وحی خداوند است .گفت:هنگام خواندن تورات و انجیل باید دائم به یاد آوریم که اینها در چه زمانی نوشته شده.قرائت (انتقادی)این متون، به گونه ای که او پیشنهاد می کرد از مشتی تناقضات پرده بر می داشت.اندیشه های اسپینوزا را حتمآ نه کنیسه راحت هضم می کرد نه کلیسا. وضع که واقعآ دشوار شد ، حتی خانوادهء او هم ترکش کردند.کوشیدند وی را برای حرفهای بدعت آمیزش از ارث محروم کنند.و عجب آنکه در هواداری از آرمان آزادی بیان و در مدار دینی کمتر کسی به قدرت و استحکام اسپینوزا سخن گفته است .به هر حال مخالفت همه جانبه با او سبب شد که اسپینوزا انزوا و گوشه نشینی برگزیند و خود را یکسره وقف فلسفه کند. وی نه تنها گفت همه چیز طبیعت است ، بلکه طبیعت و خدا را یکی دانست.گفت: خدا همه چیز است و همه چیز در خداست .به نظر اسپنوزا خدا جهان را نیافرید که خود بیرون آن بیاستد .خیر، خدا خود جهان است.گاه این را به گونهء دیگری بیان می کند .می گوید: جهان در خداست.روش هندسی اصطلاحی بود که اسپینوزا برای صورت بندیهای خود به کار برد.یادت هست دکارت می خواست روش ریاضی را برای باز اندیشی فلسفی به کار گیرد . منظورش البته بازاندیشی فلسفی بر مبنای نتایج صرفآ منطقی بود.اسپینوزا نیز به همین نسبت تعقلی تعلق داشت.می خواست با اخلاقیاتش نشان دهد که زندگی پیرو قوانین کلی طبیعت است.بنابراین باید خویشتن را از احساسات و شهوات شخصی رها سازیم.به عقیدهء او فقط در این صورت می توان خوشنودی و نیکبختی بدست آورد. واژهء جوهر را می توان تشکیل دهندهء چیزها معنا کرد، یا آنچه چیزی می تواند از آن ساخته یا بدان کاسته شود.دکارت با این دو جوهر دست به کار شد .از دید او همه چیز یا اندیشه بود یا ماده .اسپینوزا این تقسیم را رد کرد .به نظر او تنها یک جوهر هست .آنچه وجود دارد جزء هستی یگانه ای است که او آن را به سادگی جوهر ، و گاهی خدا یا طبیعت، خواند.اسپینوزا، بدین قرار ، دیدهء دوگانهء دکارت را از هستی ندارد. به اصطلاح ما یکتاگراست.یعنی، طبیعت و ماهیت تمام چیزها را به یک جوهر واحد تقلیل می دهد.به نظر اسپینوزا ، انسان دو ویژگی یا تجلی خداوند را می شناسد.اسپینوزا آنها را صفات خدا نامید.این صفات همانهایی است که دکارت(اندیشه)و (بعد) خواند. اسپینوزا می گفت: همه چیزهای مادی و هر آنچه پیرامون ما روی می دهد فرا نمود خدا یا طبیعت است.بنابر این هر فکری نیز که به مغز ما می رسد از آن خدا یا طبیعت است.چون کل هستی همه یک چیز است .یک خدا ، یک طبیعت، یک جوهر وجود دارد وبس.اسپینوزا اعتقاد داشت خدا ـیا قوانین طبیعت ـ علت درونی هر چیزی است که روی می دهد.خدا علت برونی نیست، چون تنها از طریق قوانین طبیعی سخن می گوید.فرض کن دو نهال همسن و سال در باغی کاشته می شود .یکی از آنها در خاک خوب و نقطهء آفتابگیر است و آب هم فراوان می خورد .دیگری در خاک بد و در گوشه ای تنگ و تاریک.کدام بهتر رشد می کند و کدام میوهء بیشتری می دهد؟ اسپینوزا نهال اول را آزاد می خواند.این نهال آزادی کامل دارد تا تواناییهای ذاتی خود را بروز دهد.و اگر فرضآ درخت سیب باشد توانایی هلو دادن یا آلو دادن ندارد .این امر در مورد آدمها نیز صدق می کند .اوضاع و احوال سیاسی ، برای مثال ، می تواند جلو رشد و پرورش شخصی ما را بگیرد .مقتضیات برونی می توانند ما را از پیشرفت باز دارند.فقط موقعی که ما را آزاد بگذارند تا تواناییهای ذاتی خویش را بپرورانیم ، می توانیم چون موجودات آزاد به سر بریم. اسپینوزا تاکید می ورزد که تنها یک وجود ، کاملآ و مطلقآ (علت قائم به ذات)است و می تواند با آزادی تام عمل کند.تنها خدا یا طبیعت مبین فرایندی این چنین آزاد و این چنین (غیر تصادفی) است.انسان می تواند برای کسب آزادی و رهایی از قیود برونی بکوشد، ولی هیچگاه به اختیار و ارادهء آزاد ندارد، و کما بیش در پیکری مکانیکی محبوس است.اسپینوزا می گفت: این شهرتهای ما ـ مثلا جاه طلبی و لذت جویی ماست که موجب می شود نیکبختی و هماهنگی راستین به دست نیاوریم ، ولی اگر قبول کنیم که همه چیز از روی ضرورت روی می دهد، به نوعی ادراک شهودی از کل طبیعت می رسیم.به روشنی تمام می بینیم که همه چیز به هم وابسته است ، و همه چیز کل است.هدف آن است که هر چه وجود دارد با ادراک همه جانبه ای دریابیم .و تنها در این حالت است که خوشنودی و نیکبختی واقعی به دست می آوریم .این را اسپینوزا(دیدن همه چیز از چشم انداز ابدیت ) نامید. |
|
| |
| سه شنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1384 |
|
مدتی بود که می خواستم بنویسم اما مجال نوشتن پیدا نمی کردم چون به علت کارها و مشغولیاتی که دست و پایم را بسته بود دیگر وقت نوشتن پیدا نمی کردم .ولی به لطف ایزد توانا دوباره این فرصت به من داده شد تا در خدمت خوانندگان عزیزم باشم.این روزها بعد از ظهرها جون میده برای قدم زنی چون هوا بهاریست و بعد از ظهر و شبها لذتبخش هستند برای قدم زدن مخصوصا که شبها گلهای یاس و شب بوها به عطر فشانی خیابانها را معطر می کنندو جیرجیرکها با ارکستر بزرگ خودشون نوای دلچسبی را با این عطر فشانی مزیئن می کنند.و انسان را عاشق تر می کنند .کمی که خسته میشم و دلتنگ راه می افتم توی خیابانهای شهر و قدم می زنم و لذت می برم از این شبهای بهاری البته اگر دلمشغولیهای زندگی اجازه دهند . از این پس خاطراتم را ادامه خواهم داد تا به آخر برای خوانندگان عزیزی که منتظر شنیدن خاطراتم هستند و با امیلها و آفهاشون شرمندم کردند .از رضای کره ای عزیز و دوست داشتنیم هم مچکرم که همیشه منو شرمنده خودش کرده و با قلب مهربونش همیشه منو محبت بارون کرده .رضای عزیز دوستت دارم و تو قلبم اسمت حک شده عزیز .پست جدیدت که معرکه بود منتظر پستهای بدیت هم هستم .
***************************************
***************************************
خیلی اون پیاده روی بهم چسبید چون با مینا با هم قدم زنان صحبتهایی و می کردیم که واقعا تا اون روز من راجع بشون حرف نزده بودم و فکر هم نکرده بودم و برام هم جالب شده بود و منو کمی توی فکر برده بود .از مینا که جدا شدم قدم زنون خودم و رسوندم به آپرتمانم از طرفی هم به فکر دعوت روز پنجشنبهء مینا بودم که از من و هومن کرده بود که با اقوامش آشنا بشم بیشتر ، همانطور که پله ها رو بالا می رفتم نزدیک در آپارتمان که رسیدم بوی تند حشیش به مشامم خورد ، کمی مکث کردم ، کلید و از جیب شلوارم بیرون آوردم و توی قفل کردم و پیچوندم با تکانی ملایم در و باز کردم و وارد شدم . آروم در و بستم و یواش یواش خودم رسوندم به پشت در اتاق مخصوص خودم ، از توی شکاف کلید نگاه کردم نیمرخ هومن و می شد دید که سیگاری رو لبش بود و پکهای عمیق ازش می گرفت .کمی که صبر کردم دیدم سیگار و از لبش برداشت و با دست گرفت جلوی خودش ، با تعجب دیدم دست دیگه ای جلو اومد و سیگار و از دست هومن گرفت . هر چقدر سعی کردم که از شکاف قفل طرف مقابل هومن و ببینم نمی تونستم و شکاف بیشتر از این اجازه نمی داد که این کار و بکنم .از طرفی هم عصبانی شده بودم از این کار هومن که شخص ناشناسی و وارد آپارتمان کرده بود که ممکن بود هر لحظه دچار مشکل بشه برامون این شد که اروم سرفه ای کردم تا متوجه بشه که من وارد شدم. تا صدای سرفه منو شنیدند سریع خودشونو جمع کردن و هومن بلند شد تا خودشوبرسونه به بیرون اتاق .من خودم و به سرعت از در اتاق دور کردم و به حال رسوندم که متوجه نشه که من از پشت در اونارو می پاییدم .همین که رسیدم به محوطهء حال هومن از اتاق پرید بیرون و با لبخند ملایمی که رو لب داشت و به گونه ای می خواست منو خر کنه نزدیک من شد و گفت:اومدی حسام، چه زود اومدی من فکر کردم حالا حالاها نمی آیی ، گفتم شاید بری خونهء مینا اینا.من کمی نگاش کردم و سکوت کردم که اون از این سکوت من یه چیزایی دستگیرش شد و با صدای آروم گفت:یکی از دوستام اومده اینجا و با اشاره ادامه داد : پسره خوبیه امشب مهمونه .من نگاهی به صورتش انداختم و گفتم:مهمون که مهمونه قدمش روی چشم اما این بو چیه؟ و آروم خودم و رسوندم به هومن و صورتم و جلوی صورتش بردم و با عصبانیت و صدای یواش گفتم: احمق بی شعور اومدین تو آپارتمان سیگاری چاق می کنید که از فردا همسایه ها آرامش برامون نذارند برن از دستمون شکایت کنند.هومن که دست و پاشو گم کرده بود دستام و گرفت و منو هول داد تو آشپز خونه و گفت:آروم تر صحبت کن بابا رفیقه اون وقت از دستم دلخور میشه کلی جلوش از تو تعریف کردم و کلاس گذاشتم براش که این رفیقمون لارجه و با معرفت. من که از دستش داشتم از کوره در می رفتم گفتم : ببین هومن همیشه تو می خوای کارای احمقانت و ماستمالی کنی وبا حرفهای مفتت دیگران و خر کنی اما اینجاش و دیگه کور خوندی .اینقدر بی جنبه ای که تا یه کم راه بهت می دن از حد خودت خارج میشی ، اخه این چه کارایی که تو می کنی از فردا برو هر چی شیره ای و بنگی بیار این تو، بعدشم همسایه ها و پدرم و سر به جون من کن ، اقا که به جایشون بر نمی خوره حرفارو همه رو باید من بشنوم.اون که دید صدای من داره بالا می ره دستش و گذاشت روی دهنم و گفت: هییسسسسسس لاکر دار ، حالا یه شب ما یه مهمون آوردیما ببین چه قشقرقی راه می ندازیا و ادامه داد: یه شبه ، طوری نمی شه که .تو رو خدا ساکت باش بذار این یه شب بگذره . من که از این حرفش یه کم عصبانیتم فروکش کرده بود گفتم:هومن ، من از این که تو رفیقت و آوردی اینجا که ناراحت نیستم صدتاشونو وردار بیار اما نه بنگی و معتاد که پس فردا همسایه ها برامون حرف در بیارند .برو تو راپله ها وایسا ببین چه بوی حشیشی پیچیده ، تو که اخلاق پدره لاکردار منو می دونی از فرداست که پیغام وپسغوم بفرسته برام حالا خر بیارو باقالی و بار کن. بعدشم احمق نکبت می دونی خوده تو هم که پک می زنی بهش پس فردا صورتت مثل اون عملیا میشه ، در به داغون میشی الان که بیست سالته تا دو سال دیگه صورتت عین پنجاه ساله ها میشه و بدنتم ذره ذره آب میشه دیگه نمی تونی قدم از قدم برداری.اون که حالا می دید من باز دارم عصبی می شم با لحن آرومی گفت: باشه، چشم، نوکرتم ، هر چی که تو بگی گوش می کنم فقط جلوی این رفیقمون این حرفا رو نزن من جلوش آبرو دارم نوکرتم و بعد صورتم ماچ کرد و رفت پیش رفیقش . من که حالا سعی می کردم عصبانیتم قورت بدم خودم و آروم کردم و بخاطر هومن به روی خودم نیوردم که چیزی می دونم در همین بین بود که هومن و دوستش از اتاق بیرون اومدند و من با خوشرویی جلو رفتم و دست دادم پسری بود تقریبا لاغر اندام با موهای بلند و چهره ای نسبتآ گیرابه اسم فرزاد که (البته الان که بهش فکر می کنم به این نتیجه رسیدم چون اونموقع زیاد روی این مسائل ریز نمی شدم ).هومن بخاطر این که جو یه جوه ساکت و آرومی نباشه شروع کرد به بلبل زبونی و مزه ریختن من هم که متوجه شده بودم منظور هومن از این کارا چیه سعی کردم با فرزاد گرم بگیرم تا اون از این بلبل زبونیاش کم کنه فرزاد هم تو چهرش می خوندم که بدش نمی آد که با من گرم بگیره چون وقتی که صحبت می کردم خیلی نگام می کرد و من گاهی از این نگاه های طولانی متعجب می شد .خلاصه بعد از کمی گپ زدن و گفتن و شنیدن ساعت شد ۲ نیمه شب که من خیلی خوابم گرفته بود و خسته ام بودم بعد از کلی پیاده روی کردن این شد که رو به هومن کردم و گفتم : هومن من خیلی خوابم می آد چون امروز با مینا کلی پیاده روی کردم می رم تو اتاقم تا یه چورتی بزنم و ادامه دادم: تو اتاق خودت که تخت هست اگر هم بالش یا تشکی خواستید تو کمد اضافه هست حسابی از دوستت پزیرایی کن . هومن سری تکون داد و گفت:ok ok تو برو لالا کن بقیشو خودم می دونم .شب بخیری گفتم و رفتم تو اتاقم .کمی که خوابم سنگین شد باز بوی حشیش لعنتی به مشامم خورد فهمیدم که باز دوباره شروع به کشیدن کردند اما چون قول داده بودم که چیزی نگم به روی خودم نیووردم و خوابیدم اما ۲ ساعتی نخوابیده بودم که با صداهای از خواب پریدم .اولش فکر کردم که دارم خواب می بینم ولی کمی که گوشام و تیز کردم دیدم صدا داره صاف تر میشه : آه ه ه ه .جووووووون ، آره ه ه ه ،ادامه بده ه ه ه .چشمهام باز شد لحاف و زدم اونور آروم از تختم خارج شدم و یواش یواش خودم و رسوندم به پشت در اتاق هومن .چراغها همه خاموش بود ، در کمی باز بود از لای در با روشنایی کمی که از آشپزخانه می امد شاهد سایه های سیاهی بودم که به روی هم می خزیدند و اندامهای یکدیگر را می لیسیدند .حال همه چیز دستگیرم شده بود آنها انقدر حشیش کشیده بودند که از حد خارج شده بودند چون هومن همجنسگرا نبود اما فرزاد را نمی دانستم که هست یا نه باز از طرفی هم نمی توانستم این یک مطلب را به هیچ وجه علنی کنم و به قولی صدایش را در بیاورم به همین دلیل آرام و بی سر و صدا دوباره خودم و به اتاقم رسوندم و روی تخت دراز کشیدم تا خوابم ببرد.
ادامه دارد |
|