سفری به درون
  
 
 
آبان 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 30 بهمن ماه سال 1383
بار دیگر سایهء جهل و خرافات بر کشور ما سایه افکنده و ماه هایی عربی که هیچ ربطی به ایرانیان ندارد بر ماهای پاک ما سوار شده اند .مردمی که زمانی با صداقت و شرافت زندگی می کردند حال بخاطر جهل حاکمان زمان به فقر و فلاکت افتاده اند و بخاطر بشقابی پلو و کمی خورش پا به بتکده های بت پرستان می گذارند و به بت پرستی و خرافه پرستی روی می آورند .ایرانیان از اول یکتا پرست بودند و خدای یگانه را می پرستیدند و به یکتا پرستی خو داشتند .اما حال همان دوران جاهلیت عرب شده، زمان و حال و روز ما که به بتانی که خود با دست خود پروریده ایم رو بیاوریم حال همان بتهای سنگی و چوبی تبدیل شده اند به مقدسین عرب و مردانه عربی  و بیابانگردانه عربی که حال باید احتیاجات معنوی خود را بوسیلهء این دلالین و واسطه ها درخواست کنیم و با دست و مشت و زنجیر به سر و روی خود بکوبیم تا شاید در آن دنیا بخاطر این مردان عرب ما را به بهشت راه دهند و گناهانمان بخشیده شود.جامعهء گرسنه و حاکمان مکار با این طرفند ملتی را در زیر یوق خود گرفته اند تا به این وسیله حکومت خود را تثبیت و چپاولهای خود را ادامه دهند .ای وای بر ما ای وای بر ما تا کی باید دیوان، ملتی را طلسم کنند و به زجیر بکشند و با اسم خدا و پیامبر ملت را به قهقرا ببرند.رنسانس نزدیک است رنسانسی شرقی که حال باید با افکاری تازه شروع به رشد کند و افکار کهنه و مخرب باید فراموش شود.رنسانس نزدیک است.
***************************************

***************************************
رضای عزیزم باز هم از تو متشکرم .تو دوست خوب و دوستاشتنی من هستی که من به وجوده دوست خوب و خوش قلبی مثل تو افتخار می کنم .رضای کره ای عزیزم تو خوب و پاک قلبی که دیگران و اینطوری می بینی تو شاه منی تو ماه منی و من در مقابل تو عزیز و بزرگوار زبانم قاصر و الکنه و هیچ نمی تونم بگم جز اینکه تو رو دوست دارم و تو قابل احترامی برای من  از این به بعد پستهای من به تو تقدیم میشه که تو جایی در قلب من برای خودت باز کردی.از چند تن از دوستان وبلاگ نویسم هم متشکرم که این چند وقته برام تازه شدن وبلاگشونو اعلام می کنند چون واقعا این دوستان جدید و نمی دونستم که وبلاگ دارند و  فکر می کردم که دیگه نمی نویسند حالا خوشحالم که وبلاگشونو می خونم.و از خوانندگان عزیزم هم خیلی متشکرم از اینکه منو تشویق می کنند در سراسر دنیا تا ثابت قدم باشم در نوشتهام. به گرمی تک تک دستاتونو می فشارم و می نویسم و قلم می زنم.از سایت خانهء دوست
هم مچکرم از این که آدرس وبلاگ کیارا و منو در سایتشون گنجوندن و مشوقمان بوده اند.با سپاس فراوان از تک تک شما عزیزان.
دوست و دوستداره شما حسام.
***************************************
***************************************


دورهء رنسانس



اندکی پس از درگذشت قدیس توماس آکویناس، در فرهنگ یکپارچهء مسیحی شکافهایی پدید آمد.فلسفه و علم به تدریج از الهیات کلیسا فاصله گرفت ، و حیات مذهبی رابطه مستقل تری با عقل و منطق یافت. اکنون افراد بسیاری بر این نکته تاکید داشتند که از راه تعقل نمی توان به خدا نزدیک شد ، زیرا خدا از هر حیث نا شناختنی است .مسئله مهم برای انسان آن  است که تسلیم  ارادهء خداوند شود ، نه این که از رمز الهی سر درآورد.حال که دین و علم می توانستند آزادانه تر با هم رابطه برقرار کنند ، راه بر روشهای علمی نوین و نیز شور و شوق تازهء مذهبی باز شد.و بدین طریق پایه و اساس دو جنبش نیرومند قرن پانزدهم و شانزدهم ، یعنی رنسانس و اصلاح دین نهاده شد.
مقصود رنسانس تحول فرهنگی شکوفایی است که در اواخر قرن چهاردهم آغاز شد .منشاء آن ایتالیای شمالی بود و در قرن پانزدهم و شانزدهم به سرعت به شمال گسترد.رنسانس به معنی تجدید حیات است و چیزی که دوباره حیات می یافت هنر و فرهنگ باستانی بود.همچنین باید از انسان مداری رنسانس سخن گفت ، چون اکنون ، پس از دوران طویل تاریکی که طی آن تمام جنبه های حیات از خلال انوار الهی نگریسته می شد ، بار دیگر همه چیز گرد انسان دور می زد . شعار زمان <بازگشت به مبداء>بود، و مقصود از آن بیش و پیش از هر چیز انسان مداری دوران باستان
بود .کند و کاو پیکره ها و طومارهای قدیمی سرگرمی عمومی زمان بود ، آموختن زبان یونانی نیز میان مردم متداول شد.انسان مداری یونان هدف آموزشی هم داشت  تحصیلات و علوم انسانی <آموزش و پرورش کلاسیک>به شمار می رفت و صفات انسانی را می پروراند .
این سه کشف تازه - قطب نما ، سلاح گرم، و ماشین چاپ- لازمه اصلی پیدایش دوران تازه بود که آن را رنسانس می خوانیم.قطب نما کار دریانوردی را آسان کرد.به سخن دیگر ، مبنای سفرهای بزرگ اکتشافی بود.همین حالت را ، به تعبیری، سلاح گرم داشت. سلاحهای جدید به اروپاییان در مقابله با فرهنگ آمریکایی و آسیایی برتری نظامی داد .صنعت چاپ نیز نقش پر اهمیتی در گسترش اندیشه های انسانی تازهء رنسانس بازی کرد.فن چاپ مسلما از جمله عواملی بود که کلیسا را وا داشت که موضع پیشین خود را رها کند و ترویج دانش را دیگر منحصر به خود نداند .اختراعات و ابزارهای نو به سرعت یکی پس از دیگری پدید آمد .دوربین نجومی (تلسکوپ) برای نمونه دستگاهی نو ظهور بود ، که مبانی ستاره شناسی را به کلی به هم ریخت.
می توان گفت فرایندی که در رنسانس شروع شد سر انجام بشر را به ماه رساندـ یا به هیروشیما و چرنوبیل ـ در هر حال تحولات در جبههء فرهنگی و اقتصادی آغازگر همه اینها بود . یک عامل مهم ، گذر از اقتصاد معیشتی به اقتصاد مالی بود .در اوخر قرون وسطا ، شهرها توسعه یافته بود و خرید و فروش سود بخش و داد و ستد پر رونق ، کالاهای تازه همراه با اقتصاد مالی و بانکداری در شهرها دیده می شد.رنسانس، بیش از هر چیز دیگر، دید تازه ای از انسان به ارمغان آورد .انسان مداری رنسانس برخلاف تاکید تعصب آمیز قرون وسطا بر طبیعت گناهکار بشر، منجر به باوری تازه به انسان و ارزش انسان شد.
انسان اینک بی اندازه والا و ارجمند به شمار می رفت .یکی از چهره های اصلی رنسانس مارسیلیو فیچینو بود، که کفت: خود را بشناس ، ای موجود الهی در جلد آدمی.چهرهء دیگر پیکودلا میراندولا بود، که کتاب خطابه در باب شان بشر را نوشت.کتابی که نگارش آن در قرون وسطا تصور ناپذیر بود.مرد رنسانس مرد آرمانی شد ، با نبوغی همه جانبه در تمام جنبه های زندگی و علم و هنر .این دید تازه از انسان دلبستگی به کالبد آدمی را همراه آورد .همانند دوران باستان ، مردم باز دست به تشریح مردگان زدند تا از چگونگی ساخت بدن انسان سر درآورند .این کار هم برای علم پزشکی مهم بود هم برای هنر.ترسیم تن برهنه در کارهای هنری بار دیگر متداول شد.
و بعد از هزار سال خشکه مقدسی ، دیگر موقعش هم رسیده بود .انسان باز جرئت کرد خودش باشد و از آنچه که هست خجالت نکشد.بی تردید این دید تازه از انسان به تلقی کاملا تازه ای انجامید.انسان دیگر فقط به خاطره خدا به سر نمی برد .پس می توانست از زندگی حی و حاضر لذت بجوید .این آزادی نویافته پر و بال بشر را بی اندازه کشود .
رفتاره آنان چنان بود که گویی همه جهان تازه از خواب بیدار شده است.سخت به عصر خود می بالیدند.به همین سبب اصطلاح <قرون وسطا> را از خود درآوردند، تا سده های فاصل بین دوران باستان و زمان خود را مشخص سازند.رشد و تحول بی مانندی در تمامی شئون زندگی پیدا شد. هنر معماری ، ادبیات، موسیقی، فلسفه و علوم رونقی بی تظیر یافت.رنسانس دید تازه ای از طبیعت نیز با خود آورد که پر اهمیت بود.همین واقعیت که بشر دنیا را منزلگاه خویش انگاشت و زندگی را صرفا تدارکی برای آخرت نپنداشت، رهیافت تازه ای به جهان مادی پدید آورد .در سال ۱۵۴۳ کتاب کوچکی با عنوان دربارهء<گردش افلاک آسمانی> منتشر شد .کتاب را ستاره شناس لهستانی
نیکولاوس کوپرنیکوس (کوپرنیک) نوشته بود، که در روز انتشار کتاب جان سپرد.
کوپرنیک مدعی بود که خورشید به گرد زمین نمی گردد ، بلکه این زمین است که در حال چرخیدن به دور خورشید است.نکتهء اصلی کوپرنیک ـ یعنی گردش زمین به دور خورشید ـ البته درست بود.ولی وی ادعا کرد که خورشید مرکز عالم است.امروزه می دانیم که خورشید فقط یکی از ستارگان بی شمار است، و میلیاردها کهکشان وجود دارد
و مجموعه ستارگان پیرامون ما تنها یکی از این کهکشانهاست.کوپرنیک همچنین اعتقاد داشت که زمین و دیگر سیارات در مدارهای دایره ای دور خورشید می گردند .
کوپرنیک برای اثبات نظریهء مدارهای دایره ای خود چیزی در دست نداشت مگر این پندار کهن که اجسام فلکی ، صرفا به علت آن که فلکی اند کرویند ، ودور می چرخند.

ولی در اوایل قرن هفدهم ، ستاره شناس آلمانی یوهانس کپلر نتایج مشاهدات جامع خود را عرضه کرد که نشان می داد سیارات در مدار بیضی شکل حرکت می کنند و خورشید در یکی از دو کانون واقع شده است.تا زمان کپلر در واقع کسی نگفته بود که زمین سیاره ای است همچون سیارات دیگر .کپلر افزون بر این تاکید ورزید که قوانین فیزیکی واحدی در تمامی جهان حکمفرماست . او حرکات سیارات را با حواس خود بررسی کرده بود و خرافات قدیمی را چشم بسته نپذیرفته بود.گالیلئوگالیله ، که تقریبا همزمان کپلر می زیست ، برای مشاهدهء اجسام فلکی تلسکوپی بکار برد .وی گودالهای ماه را مطالعه کرد و گفت ماه کوها و دره هایی شبیه به زمین دارد .از این گذشته چهار قمر سیاره مشتری را کشف کرد .ولی اهمیت بزرگ گالیله آن است که او برای اولین بار اصل جبر یا لختی را تدوین کرد.
به عبارت خود گالیله : هر جسم، مادام که نیرویی خارجی آن را وا ندارد حالت خود را تغییر دهد ، در حالی که هست، در سکون یا در حرکت، باقی می ماند.سپس فیزیکدان انگیلیسی ایزاک نیوتن ، که از ۱۶۴۲ تا ۱۷۲۷ می زیست سر می رسد .نیوتن شرح و تفصیل نهایی منظومه شمسی و گردش سیارات را در اختیار ما نهاد .نه تنها توضیح داد سیارات چگونه دور خورشید می گردند ، بلکه چرای آن را هم گفت.موفقیت او در این زمینه تا حدی در نتیجهء دستیابی به چیزی بود که آن را دینامیک گالیله می خوانیم.کپلر قبلا گفته بود باید نیرویی باشد که باعث می شود اجسام فلکی به هم جذب گردند . برای مثال باید نیرویی در خورشید باشد که سیارات را در مدار خود نگه دارد .این نیرو در ضمن نشان می دهد چرا سیارات هر چه مسیرشان از خورشید دورترند اهسته تر در مدار خود حرکت می کنند .کپلر گذشته از این ، عقیده داشت که جزر و مد دریا ـ بالا و پایین رفتن سطح آب ـ باید ناشی از نیروی ماه باشد.ولی گالیله
این نظر را رد کرد .حتی کپلر را به ریشخند گرفت و گفت: کپلر بر آن است که ماه بر آبها فرمان می راند .علت برخورد گالیله آن بود که قبول نداشت نیروی گرانش بتواند از مسافتهای زیاد ، و در بین اجسام فلکی نیز، کار کند.
نیوتن از راه رسید و قانون گرایش عمومی را تدوین کرد.نیوتن ثابت کرد که این کشش یا گرانش عمومی است، یعنی همه جا کارگر است حتی در فضا بین اجسام فلکی.می گویند هنگامی که زیر درخت سیبی نشسته بود این فکر به ذهنش رسید.وقتی که دید سیب از درخت افتاد از خود پرسید : آیا ماه نیز تحت چنین نیرویی به زمین کشیده می شود؟و آیا دلیل گشتن مداوم ماه به دور زمین همین است ؟ نیوتن نشان داد چند اصل طبیعی بر تمامی عالم حاکم است.برای محاسبهء مدارات فلکی فقط از دو اصل طبیعی بهره گرفت که گالیله قبلا پیشنهاد کرده بود .یکی اصل جبر یا لختی که نیوتن آن را چنین بیان کرد.هر جسم در حالت سکون یا در حالت حرکت مستقیم الخط باقی می ماند تا ان که نیروی آن را وا دارد حالتش را تغییر دهد.اصل دیگر را گالیله بر سطح شیب دار نشان داده بود : وقتی دو نیرو همزمان بر جسمی اثر می گذارند ، جسم در مسیری بیضی شکل حرکت می کند.بدین ترتیب نیوتن توانست گردش سیارات را به دور خورشید توضیح دهد.سیارات همه در نتیجهء دو حرکت نا برابر در مدارهای بیضی شکل دور خورشید می گردند : یکی حرکت به خط مستقیم که به هنگام تشکیل منظومهء
شمسی داشته، دیگری حرکت به سوی خورشید به سبب نیروی گرانش.نیوتن نشان داد که این قوانین حرکت اجسام در تمامی جهان کائنات صادق است.بنابراین فاتحهء باور قرون وسطایی قوانین زمینی و قوانین آسمانی را خواند.و بدین گونه بود که جهان بینی خورشید مرکزی به اثبات رسید و توضیح و توجیه نهایی خود را یافت.

وقتی نیوتن ثابت کرد که قوانین طبیعی ما در همه جای جهان کائنات حکم فرماست، به نظر می رسد که این چه بسا ایمان مردم را به همه توانی خدا سست کرد .ولی ایمان خود نیوتن هیچگاه تزلزل نیافت .نیوتن قوانین طبیعی را دلیل بر وجود خدای بزرگ و قادر مطلق شمرد.رنسانس نوعی دینداری تازه پیش آورد.رفته رفته که علم و فلسفه از الهیات جدا شد، دینداری مسیحی تازه ای پدید آمد.سپس رنسانس از راه رسید و تصویر جدیدی از انسان با خود آورد.این بر حیات دینی مردم اثر نهاد .اکنون رابطهء شخصی فرد با خدا بسیار مهم تر بود تا رابطهء او با دستگاه کلیسا.مارتین لوتر که یکی از بنیانگذاران مذهب پروتستان بود ، کتاب مقدس را به آلمانی ترجمه کرد ، و زبان نوشتاری آلمانی را پایه نهاد.اعتقاد داشت هر کس باید بتواند تورات و انجیل را بخواند و به تعبیری خود کشیش خود باشد .مقصود وی آن بود که در ارتباط با خداوند کشیشها مقام برتری ندارند.لوتر از کلیسای کاتولیکی جدا شد چون حاضر به آمورزش فروشی نبود .
ولی دلیل مهمتری نیز داشت .لوتر می گفت: برای دریافت بخشایش خدا نیاز به پادرمیانی کلیسا نیست و بخشایش خداوند نمی تواند در گروخرید آمرزش از کلیسا باشد.به طور کلی لتر با بسیاری از مراسم دینی و و جزمی که در قرون وسطا در تاریخ کلیسایی ریشه دوانده بود، فاصله گرفت.می خواست به مسیحیت اولیه آنچنانکه در عهد جدید آمده باز گردد.ولی لوتر برعکس فیچینو یا لئوناردوداوینچی انسانگرا نبود. انسانگرایانی  چون اراسموس روتردامی نیز با او موافق نبودند و فکر می کردند دید او از بشر زیادی منفی است.لوتر می گفت بشر پس از سقوط از رحمت ایزدی یکسره به فساد کشیده شده است.و معتقد بود، تنها از راه رحمت ایزدی می توان بشر را توجیه کرد .زیرا مرگ جزای گناه است.

***************************************

***************************************

من، مینا رو هدایت کردم به یه رستوران چینی و هر دو بعد از اندکی رسیدیم به اون رستوران .رستوران یه فضای سنتی چینی داشت که با رنگ قرمز و اشکالی از اژدها مزین شده بود .جای دنجی و انتخاب کردیم و روبروی هم نشستیم .در زیر نور ملایمی که از چراغدانه بالا می تابید چهرهء مینا زیبا تر شده بود و من به او خیره شده بودم تا سیر نگاهش کنم همانطور که نگاش می کردم چشمهاش و از من برگردوند و گفت:حسام تو تحصیلاته خودت و تموم کردی .من همانطور که نگاش می کردم گفتم:نه هنوز چند سالی مونده تا لیسانسم و بگیرم .اون ادامه داد:در چه رشته ای تحصیل می کنی ؟من گفتم : مدریت .اما اصلا به رشته ای که تحصیل می کنم علاقه ای ندارم فقط مجبورم که بخونم چون پدر و مادرم عقیده دارن که من باید حتما تحصیلات دانشگاهی داشته باشم.اون خنده ای کرد و گفت : به پدر و مادرت چه مربوطه که تو باید حتما تحصیلات دانشگاهی داشته باشی.
من منوی غذا رو دستش دادم تا غذاش و انتخاب کنه و گفتم:همانطور که بهت گفتم پدرم چون از یه نسل خانوادهء اشرافی و نجیب زادگان درباری شاهانه گذشته است من و برادرنم و هم به چار میخ کشیده و میگه باید چند فنونه که حتماباید یاد بگیرید و تحصیلاتتون هم باید نمونه باشه .میگفت باید چهارتا زبون و بلد باشید انگیلیسی ، فرانسه ، آلمانی ، عربی یا اسپانیش .اسب سواریتون باید عالی باشه ، تیر اندازیتون باید دقیق باشه ، رانندگیتون باید اصولی باشه و شناتون هم مثل ماهی رون و قشنگ  و در یک رشتهء هنری هم باید تبحر داشته باشید .او که تا حال حرفهای منو گوش می کرد گفت: واااااای عجب پدری .آفرین باید گفت به این پدر.من که تو خودم خندم گرفته بود گفتم:آره همه به این پدر آفرین میگن اما نمی دونند که چه پدری از ما در می آره.و ادامه دادم: من به علم ژنتیک خیلی علاقه مندم و دوست دارم تو این زمینه تحصیل کنم اما پدر میگه باید حتما یه تاجر نمونه باشی و راه و رسم تجارت خوب بلد باشی ،خواسته های خودش و تحمیل میکنه به ما و من هم باید گوش بدم .راستش و بخوای دیگه خسته شدم هر چی که هست خواسته اونه و من باید اجراش کنم علاقه ای ندارم به این رشته اما تحصیل می کنم و لیسانسم و هم می دونم که می گیرم اما هیچی نمی فهمم از این رشته چون اصلا علاقه ندارم بهش.
اون که نگام می کرد گفت: حسام تو اون چارتا زبون و که پدرت مجبورت کرده که یاد بگیری و بلدی یعنی یاد گرفتی.من خندیدم و گفتم: نه بابا یه جوری زیر سیبیلی ردش کردیم رفت چون دیگه حسابی خسته شده بودم از بس که این معلم و اون دبیر می اومدند بهم درس بدن، مگه مغز آدم چقدر کشش داره .خودم هم از زندگی محروم شدم تازه دارم معنی زندگی و می فهمم .تازه دارم اینو درک می کنم که خلاقیتهای خودم و پیدا کنم و درک کنم که به چه چیزهایی گرایش دارم از بس که پدر همه چیز و به من تحمیل کرده بود من دیگه خودم و استدادهای خودم وهم از یاد برده بودم .و همون بود که منو با فکرهاش از کودکی پرورش می داد.در همین بین گارسون اومد تا غذاهایی و که انتخاب کرده بودیم و یاداشت کنه تا برامون سرو کنه و من رو به مینا کردم و گفتم :چی می خوری تو .اون مکثی کرد و نگاهی به منو انداخت و گفت:همین غذای مخصوص و سفارش می دم چاینیز فود .و من که از این خوراک خورده بودم و می دونستم طعمش چجوری لبخندی به مینا انداختم و رو به گارسون کردم و گفتم:لطفا از همین خوراک برای هر دوتامون سرو کنید .
مینا با اشاره به من گفت: تو این غذا رو دوست داری .من گفتم: بهت گفته بودم که ذایقمون یکیه و ادامه دادم: اره دوست دارم چون با زنجبیله تازه ای  که توش می ریزند طعم غذا رو لذتبخش تر می کنه .اون در حالی که چشم به من دوخته بود گفت: حسام پدرت قطعا خیر و صلاحت و می خواسته در صورتی که نباید بهت تحمیل می کرده ولی فکره خوبی تو سرش بوده که شماها این فنون و یاد بگیرید.من ادامه دادم:ما هممون افکارمون تحمیل شدهء دیگرانه و از خودمون هیچ عیده ای نداریم هممون داریم غریزی زندگی می کنیم چون اونا می خوان پس من چی می خوام ؟ من اگر بخوام هر شغلی داشته باشم و علاقه هم داشته باشم به نجاری باید توش خوب استداد داشته باشم تا موفق بشم .اگر یه نجار می خوام بشم باید یه نجار با تبحر باشم و این بهتره که به زور یه مهندسه طوطی وار و از روی علایق دیگران باشم که به شغل خودش هیچ علاقه ای نداشته و از روی اجبار انجامش داده .در جامعهء ما نیاز به همه شغلی هست اما جو اجتماع همه رو کشونده به طرف شغلهای پر درآمد و خیلی از پدر و مادران هم آرزو دارن که فرزندانشون حتما در آینده همچین شغلهایی داشته باشند و همین دو عامل باعث شده که جامعه و  نسل جوون به طرفه چیزهایی که میلشون نیست ولی از طرفی سود و مقامی براشون داره کشیده بشن که آینده رو به سمت رکود و تباهی می کشونه.

مینا دستش و روی دستانم گذاشت و گفت:می دونم که چی میگی دقیقا حرفات و درک می کنم .جامعه امروز ما احتیاج به آگاهی داره ما باید از خودمون شروع کنیم باید مغزهامون و به سمت مفاهیم درست سوق بدیم .این جامعه است که باید درست فکر کنه تا حاکمینش سو استفاده از ملت نکنند .من در فرانسه به دنیا اومدم و بزرگ شدم در اون محیط پرورش پیدا کردم. من و زن و مردی پرورش دادند که خودشون پدر و مادر من نبودند اما اینو می تونم بگم که کمتر از اونا هم نبودند.من در محیطی نسبتا آزاد پرورش پیدا کردم که تونستم درست فکر کنم و درست تحصیل کنم در کنار من همه جور وسایل تفریح و تحصیل فراهم بود و من می تونستم هر کدوم وکه دلم می خواد انتخاب کنم و اینجا بود که سعی کردم بهترین و انتخاب کنم و عقلم به من نشون می داد که کدوم بهترینه .بعد از مدتی فهمیدم که من از نسل و تباری دگرم و این پدر و مادر مهربان فقط منو پروریدن ، من متوجه شدم ریشه های من جای دیگری است که به همان اصل خودم تعلق دارم .اون پدر و مادر از من کم نذاشتند و مهم تر از همه منو ایرانی پرورش دادند چون می دونستند که یه روزی بر خواهم گشت به زادگاه و موتن خودم حال بعد از سالها برگشتم به سرزمین مادریم و سرزمینی و که روزی مهد تمدن و فرهنگ باستانی  مشرق زمین بود رو پا بر خاکش گذاشتم .می دونستی در سالیان دور و قرنهای گذشته چه کسانی آرزو داشتند پا به این سرزمین مقدس بگذارند و در این سرزمین نفس بکشند و با صلح و آرامش زندگی کنند.هر قومی با هر عیده ای و عقیده ای می تونست در این سرزمین آرزوها زندگی کنه و به آرزوهای خودش برسه چون نیاکان ما انسانهایی پاک اندیش و اریایی و فروتن بوده اند و پاکی نیک سرشتی در وجودشون و ریشه های تنشون سرشته شده بود .
و حال که قدم به این سرزمین جاوید گذاشتم می بینم که اون سرزمین سبز و مقدس تبدیل شده به سرزمین دیوها و غولهای افسانه ای که مردم را با سحر و جادو به بند کشیده اند و مردم پاک سرشتش و تبدیل کردن به همون نیات پلید و کثیف خودشون  و بسیار افسوس خوردم از دیدن همچین منظره هایی ، دختران پاک و پسران پاک تبدیل شدند به اسیرانه طلسم شده ای که جز به نیات پلید به چیز دیگه ای فکر نمی کنند و فکر می کنند بخاطر همین نیات و احتیاجات دنیوی به این دنیا آمده اند . من که محوه حرفهای مینا شده بودم و از حرفهاش سیر نمی شدم همانطور با ولع به حرفهاش گوش می دادم که پیش خدمتان غذایی را که سفارش  داده بودیم آوردند و به روی میز گذاشتند مینا تا بوی ادویه و زنجبیل تازه به مشامش رسید گفت:واااای حسام چقدر این غذا خوشبوست .من که دیدم خیلی از بوی غذا لذت برده با چنگال تکه ای رو سوا کردم و به طرفش بردم و گفتم: بیا امتحانش کن ببین از طعمش خوشت می آد .اون که از این کاره من به وجد اومده بود کامی به چنگال گرفت و بعد از اندکی گفت: اووووووم عالیه .و او هم با چنگالش تکه ای رو جدا کرد و به طرف دهان من آورد و گفت: حالا تو امتحان کن.من که از این کارش خندم گرفته بود گفتم: الان اینایی که دورو ورمون نشستند خیره می شن به ما .که مینا با این جملهء قشنگ گفت:خب خیره بشن چه بهتر که این صحنه ها رو ببیند، محبت و دوست داشتن چیزی نیست که بخوای تو بستوی خونت قایمش کنی.و من از این حرف اون به خودم اومدم و اروم لقمه ای رو که برام گرفته بود و به کام گرفتم.

ادامه دارد

 
جمعه 23 بهمن ماه سال 1383

واااای خدای من برف ! بعد از چند سال بی زمستونی امسال زمستونو لمس و احساس کردم.نمی دونین چه کیف و چه حالی می کنم من این چند روزه. اصلا بی قرارم تو حال خودم نیستم .ساعتها پشت پنجره می ایستم و باریدن برف و نگاه می کنم.چند شب پیش نیمه های شب بود که همچنین باریدن برف و تماشا می کردم و دل نمی کندم از دیدنش ، وقتی خوابم گرفت پردهء اتاقم و کنار زدم و لباسام و کندم و رفتم زیر پتو و همانطور که باریدن برف و نگاه می کردم خوابم برد با تن نیمه عریان.صبح که از خواب بیدار شدم ! خدای من! دیدم همه جا سفید شده حیرون شده بودم، درختان تو حیاط یه حاله برف سفید روشونو گرفته بود و یه حالت رویایی بوجود اومده بود .سریع رفتم تو اشپزخونه ، شکلات گرم و درست کردم و تو فنجون ریختم و دویدم جلوی پنجره تا بارش برف و دوباره ببینم .واااای برف، خدای بزرگ چقدر زیباست این چیزی که خلق کردی .دیوونه وار منو به خودش سحر کرده .

***************************************

***************************************


قرون وسطا


قرون وسطا در حقیقت به معنای دورهء مابین دو عصر دیگر است.این اصطلاح در زمان رنسانس پیدا شد .دوران تیرگی نام دیگر قرون وسطا، به منزلهء شب طویل هزار ساله ای بود که در میان دوران باستان و دوران رنسانس بر اروپا سایه افکند.اصطلاح (قرون وسطایی ) حتی امروزه به مفهومی منفی در مورد چیزهای زیاده تحکیم آمیز و نرمش ناپذیر به کار می رود .ولی مورخان بسیار قرون وسطا را یک دورهء هزار سالهء نشو نما می پندارند.نظام تحصیلی ، برای مثال ، در قرون وسطا پدید آمد.نخستین مدرسه های راهبه ها در اوایل این دوره و مدارس کلیسایی در پی آنها در قرن دوازدهم تاسیس شد.نخستین دانشگاهها در حدود سال ۱۲۰۰بنا گردید و رشته های تحصیلی ، درست مثل امروز ، در میان دنشکده های گوناگون تقسیم بندی شد.
خیلی طول کشید تا مسیحیت به توده ها رسید.در ضمن، دولتهای ملی گوناگون نیز در قرون وسطا پا گرفتند ، شهرها و شهروندان و موسیقی مردمی و قصه های محلی پیدا کردند.اگر قرون وسطا نمی بود افسانه ها و ترانه های ملی آنچه الان هست نمی بود .کسی چه می داند اروپا ، حتی ، چه می شد؟ ایالتی از امپراتوری روم ، شاید؟ آوازهء کشورهایی چون انگلستان ، فرانسه، یا آلمان همه از ژرفای بیکران  قرون وسطا است .
سنوری، مورخ ایسلندی ، در قرون وسطا زیست.همچنین قدیس اولاف و شارلمانی ، رمئو و ژولیت ، ژاندارک ، آیوانهو ، نی زن ابلق هملین، و بسیاری شهریاران و شاهزادگان پر شکوه و پر توان ، شوالیه های دلاور و دختران مه لقا ، نقاشان ناشناس  شیشه های رنگی پنجره ها و سازندگان خلاق ارگها .و تازه از راهبان ،از جنگاوران صلیبی، یا جادوگران آن زمان نامی نبرده ام.اداب و رسوم باستانی به شکل مراسم مسیحی درآمد.ولی تردید نیست که مسیحیت رفته رفته فلسفهء اصلی زندگی شد.برای همین است که اغلب گفته می شود قرون وسطا نیروی وحدت بخش فرهنگ مسیحی بود .پس همه اش تیره و تاریک نبود.
قرنهای اول پس از سال ۴۰۰به راستی زوال فرهنگی بود .همچنان بازرگانی و اقتصاد رو به قهقرا گذاشت.مردم قرون وسطا دوباره به مبادلهء کالا و داد و ستد پایاپای برگشتند.اقتصاد شکل فئودالی به خود گرفت .به عبارت دیگر گروهی کوچک اشراف قدرتمند مالک زمین بودند ، و رعیتها جان می کندند تا نان بخور و نمیری به دست آورند.در سده های نخستین جمعیت هم کاهش فراوان یافت .بدین ترتیب جمعیت نسبتا معدودی باقی مانده بود ، که اینان در میان بازماندهء بناهای عظیم و جلال و شکوه پیشین شهر پرسه می زدند .هر وقت به مصالح ساختمانی نیاز داشتند سراغ ویرانه های بیشمار شهر می رفتند .که این البته مایهء اندوه باستان شناس امروزی است که آرزو میکند ای کاش مردم قرون وسطا دست به ترکیب بناهای تاریخی کهن نمی زدند.

از نظر سیاسی، دوران رومیها در حقیقت در پایان قرن چهارم به سر رسید.با این حال ، اسقف رم رهبر ارشد کلیسای کاتولیک رومی شد و عنوان (پاپ) یافت که در لاتین (پاپا)ست و معنایش آشکارـ و رفته رفته پیروانش وی را جانشین مسیح در روی زمین پنداشتند.رم، بدین ترتیب ، در بیشتر دوران قرون وسطا پایتخت مسیحیت بود .
ولی پادشاهان و اسقفان دولتهای نو پای ملی کم کم نیرومند شدند ، و برخی جرئت به خرج دادند و در برابر قدرت کلیسا ایستادند.گفتند:کلیسا آکادمی افلاطون را در آتن بست یعنی فیلسوفان یونانی همه فراموش شدند.به همین جهت صحبت از قرون وسطای بیزانسی در مقابل قرون وسطای رومی ـ کاتولیک می کنیم.و در ضمن شمال آفریقا و بخشی از خاورمیانه نیز جزء امپراتوری رم بود.این ناحیه در قرون وسطا به صورت یک فرهنگ اسلامی عربی زبان درآمد.پس از وفات محمد در سال ۶۳۲،اسلام خاورمیانه و شمال آفریقا را فتح کرد .اندکی بعد ، اسپانیا هم جزو جهان فرهنگ اسلامی شد.از نظر تاریخ فرهنگی جالب است بدانیم که عربها شهر کهن هلنی اسکندریه را هم تصرف کردند.بنابر این بسیاری از علوم قدیمی یونان به مسلمانان میراث رسید.مسلمانان در علومی چون ریاضیات، شیمی ، ستاره شناسی، و پزشکی تسلط داشتند.امروزه ما هنوز ارقام عربی را به کار می بریم .فرهنگ اسلامی در پاره ای موارد بر فرهنگ مسیحی برتری یافت.
حال می پردازیم به دو تن از نامدارترین فیلسوفان قرون وسطا .با قدیس اوگوستینوس شروع می کنیم که از ۴۳۰تا ۳۵۴زیست.گذر از عهد باستان به ابتدای قرون وسطا را می توان در زندگی همین یک شخص به خوبی مشاهده کرد .وی تمام عمر مسیحی نبود ، و پیش از انکه مسیحی شود چندین مذهب و فلسفهء دیگر را آزموده بود.مدتی مانوی بود .پیروان مانی فرقه ای مذهبی بودند که در دوران باستان پیدا شدند .آئین آنها نیمی مذهبی و نیمی فلسفی بود ، جهان را دوگانگی نیک و بد، نور و ظلمت ، روح و ماده می پنداشتند.مدتی تحت تاثیر فلسفه رواقی قرار گرفت، رواقیون میان نیکی و بدی شکاف عمیق نمی دیدند.به هر حال ، گرایش اصلی اوگوستینوس به سوی فلسفه مهم دیگر دوران باستان ، یعنی مکتب نو افلاطونی ، بود .در اینجا به این اندیشه برخورد که ماهیت کل هستی الهی است.و بعد در درجهء نخست مسیحی شد، اما مسیحیت اوگوستینوس بیشتر زیر نفوذ افکار افلاطونی بود.خودش اعتقاد داشت که صد در صد مسیحی است و میان مسیحیت و فلسفه افلاطون تضادی جدی نمی بیند.شباهت افلاطون و آیین مسیحی به نظر او چنان روشن بود که فکر می کرد افلاطون حتما از عهد عتیق خبر داشته است.این البته سخت نا محتمل است.بهتر است که بگوییم اوگوستینوس افلاطون را مسیحی کرد.
حکمت الهی اوگوستینوس از انسان مداری آتن سخت به دور است.ولی اوگویتینوس بشریت را به دو گروه تقسیم نمی کند .دارد صرفا آموزهء آموزش و عذاب کتاب مقدس را شرح می دهد.و این را با تفصیل بیشتری در کتاب عالمانه ای به نام (مدینه الهی)
تشریح می کند. و نیز چنان که مشاهده می شود اوگوستینوس نخستین فیلسوفی است که پای تاریخ را به فلسفه خویش می کشد.ستیز خیر و شر به هیچ وجه تازگی نداشت .طرفه آن  بود که در نظر اوگوستینوس این ستیز در صحنهء تاریخ روی می داد.یا به بیان خود اوگوستینوس ، تاریخ بشر از حضرت آدم تا آخر الزمان دوراندیشی الهی رهنمون می شود.
یکی دیگر از بزرگترین و مهمترین فیلسوف این دوران قدیس آکویناس است که از ۱۲۲۵تا ۱۲۷۴زیست .اهل شهر کوچک آکوینو بین رم و ناپل بود.مدتی هم در دانشگاه پاریس تدریس کرد.به طور خلاصه می توان گفت همانطور که اوگوستینوس در ابتدای قرون وسطا افلاطون را مسیحی کرد، آکویناس هم ارسطو را مسیحی کرد.آکویناس از جمله کسانی بود که کوشید فلسفه ارسطو و مسیحیت را با هم منطبق سازد.این کار را با ورود به فلسفهء ارسطو و نقل گفتار خود او انجام داد.آکویناس معتقد بود بین آنچه فلسفه یا عقل به ما می آموزد به آنچه وحی یا ایمان مسیحی به ما می آموزد ضرورتا اختلافی وجود ندارد. مسیحیت و فلسفه اغلب یک چیز می گویند.بنابراین بسیاری اوقات می توان از راه عقل به همان حقایقی رسید که در تورات و انجیل آمده است.چطوری؟ عقل چگونه می تواند به ما بگوید که خدا جهان را در شش روز آفرید یا عیسی پسر خدا بود؟
نه ، این حقایق به اصطلاح ایمانی فقط از راه اعتقاد و وحی مسیحی حاصل می شود .ولی آکویناس به وجود شماری (حقایق دینی طبیعی)معتقد است.منظورش حقایقی است که هم از راه ایمان مسیحی و هم از راه عقل ذاتی یا طبیعی به دست می آید.برای مثال این حقیقت که خدایی هست.آکویناس می گوید برای رسیدن به خدا دو راه موجود است.یکی راه ایمان روحی مسیحی ، و دیگری راه عقل و حواس .از این دو راه ، وحی و ایمان مطمئن تر است چون اگر تنها به عقل اعتماد ورزیم راه خود را به سهولت گم می کنیم. ولی مقصود اصلی آکویناس این بود که بین فیلسوفی مانند ارسطو و آیین مسیحی ضروراتا تعارضی نیست.در روزگار ما بسیاری افراد اذعان دارند که عقل بشر به طور قطع قادر نیست وجود خدا را رد کند.آکویناس از این هم پیشتر رفت.
او معتقد بود می تواند وجود خدا را بر پایهء فلسفه ارسطو به اثبات برساند .می گفت ما به عقل خود می توانیم تشخیص بدهیم که همه چیزه پیرامونمان (سببی صوری)دارد.
خداوند به اعتقاد او از راه کتاب مقدس و هم از راه عقل خود را به انسان آشکارکرده است.در مورد آفرینش خداوند و کتاب مقدس نیز وضع کما بیش همینگونه است.با سیر و سیاحت در جهان طبیعی  می توان دریافت که خدایی هست. ولی اطلاعات شخصی دربارهء خدا را تنها در کتاب مقدس یا اگر ترجیح می دهی در زندگینامهء خدا می توان یافت.
بدبختانه آکویناس نیز همان برخورده ارسطو را با زنان داشت.لابد یادت هست که ارسطو زن را بیش و کم مردی ناکامل می پنداشت.به گفتهء آکویناس ، این نظریات هماهنگ است با پیام کتاب مقدس که برای نمونه می گوید زن از دندهء مرد ساخته شد.
در ضمن باید یادآور شد که آکویناس جسم مادی زن را مادون مرد می دانست.ولی می گفت روح زن و مرد برابر است.در بهشت زن و مرد کاملا برابرند، چون تمام تفاوتهای جنسی جسمانی در آنجا از میان می رود.حیات کلیسا در قرون وسطا سخت زیر سلطهء
مردها بود.ولی این بدان معنا نیست که زن اندیشمند وجود نداشته باشد.یکی از اینان هیلده گارد اهل بینگن بود .هیلده گارد زنی تارک دنیا بود و از ۱۰۹۸تا ۱۱۷۹در درهء راین می زیست.با آنکه زن بود واعظ، نویسنده، طبیب، گیاه شناس، و طبیعی دان بود .و نمونهء بارزی است که زنها ، حتی در قرون وسطا ، اغلب بسیار اهل علم و عمل بودند.مسیحیان و یهودیان از قدیم عقیده داشتند خدا فقط مرد نیست.جنبهء زنانه نیز دارند به همین جهت است که گفته می شود(مام طبیعت)زنها نیز در صورت ذهنی خدا آفریده شدند.در یونانی به این جانب زنانهء خدا می گویند.

***************************************

***************************************

بعد از اون شب من لحظه شماری می کردم تا اینکه شنبه بیاد و من دوباره مینا رو ببینم چون یه جورایی  مهرش به دلم افتاده بود و مدام از همون لحظه ای که ازش جدا شده بودم ذهنم و تسخیر کرده بود و بهش فکر می کردم .از شب بعد از اون شب نشینی دل تو دلم نبود انگار یه جورایی التحاب داشتم با خودم راه می رفتم و ناخودآگاه حرف می زدم .هومن که تو نخ من رفته بود، سیستم افکارم و بهم ریخت و با دست به پشتم زد و گفت:چه خبره ؟ از دیشب تا حالا که اومدیم خونه یا توخواب حرف می زنی یا راه می ری و با خودت حرف می زنی ! غلط نکنم خبر مبری شده .و ادامه داد :فکر کنم دختره بد جوری رو مخت رژه میره و با خودش گفت: خب حقم داره بد مالی نبود.من تا این حرف و شنیدم به خودم اومدم و گفتم:تو چی گفتی ؟ چی شنیدم! اون که دید من کنجکاو شدم گفت:هیچی گفتم بد مالی هم نبود که تو اینقدر دل و دینت و بخاطرش دادی .و لبخند مضحکی رو لباش انداخت.
من که از این حرف او خوشم نیومده بود محکم گفتم:ببین هومن یه بار دیگه راجع به مینا اینجوری حرف بزنی اونوقت جوره دیگه ای باهات تا می کنما .اون که تازه اسم مینا رو شنیده بود با ملایمت که اصلا انگار من باهاش برخوردی نکردم گفت: اوووو پس اسمش میناست ! اسمشم مثل خودش زیباست.ارزش اینو داره که حسام ما عقلش و از دست بده .من که اینبار از حرف هومن عصبانی شده بودم یقش و گرفتم و گفتم:ببین هومن اگر می خوای دوستیمون ادامه پیدا کنه دیگه اینجوری راجع به اون صحبت نکن چون اون دختری نیست که تو فکر می کنی حالا حالیت شد .اون که حالا با تعجب به من نگاه می کرد آب دهنش و قورت داد و گفت:بابا من که چیزی نگفتم و دستام و گرفت و از یقش ازاد کرد و با خودش گفت:نه ه ه ه خیر پاک زده به سرش گفتم دختره چیز خورش می کنه .حالا خوبه اون شب التماسش می کردی بره جلو باهاش حرف بزنه از جاش تکون نمی خورد .بازم به خودم که برات جورش کردم، و گرنه حالا اینجوری قاطی نمی کردی یقم و بگیری.
من که خودم هم قادر نبودم احساساتم و نسبت به مینا کنترل کنم اهی کشیدم و گفتم :خب خب ،اینقدر وراجی نکن منظوره من این بود که فکر نکونی مینا از اون دختراست که تو ازش کام بگیری و ادامه دادم: اون یه دختر زیبا و با محبته و معلومه که در خانواده ای بزرگ شده که معنی محبت و انسانیت و خوب بلد بودند.هومن که از این کار من یه کم جا خورده بود گفت:تو با  یکی دو ساعت حرف زدن فهمیدی که دختره پاک و با محبته
من که دیگه نمی دونستم به اون مغز احمق چجوری بفهمونم که اون دختره اونجوری که اون فکر میکنه نیست با فریاد گفتم:من هیچی نمی دونم فقط اینو می دونم که دیگه نمی خوام در موردش اونجوری فکر کنی هالیت شد، تو اون مغز پوکت فرو رفت.اون که حالا حسابی جا خورده بود از این حرکت من گفت:بابا غلط کردم! من که چیزی نگفتم تو چرا اینقدر زود جوش می آری ! نمیشه با تو دو کلوم حرف حساب زد .من که بهش خیره شده بودم گفتم: تو حرف حساب سرت نمی شه .هر چی من بهت می گم اون دختری نیست که تو فکر می کنی اما تو با مسخره بازی می خوای به من بفهمونی که اون از همون دختراست و من خنگم و نمی تونم تشخیص بدم.
اون همونجور که به من نگاه می کرد گفت:بابا اصلا من غلط کردم اشتباه کردم .ما نوکرتیم از ما بکش بیرون پاشم برم دنبال زندگی خودم بابا تو هم با همون مینا جونت سر کن  .تو این دوره و زمونه خوبی هم نیومده به کسی بکنی باید این دست بره زیره ساتور .من که حالا می دیدم از شره مسخرش راحت می شم گفتم:تو خوبی و این می دونی که با اون یه پارت سکس کنی و من اونو در اختیار تو بذارم که باهاش لذت ببری اونوقت می شم دوست خوب و شفیق .هر کسی خوب بودن و تو منفعته خودش می بینه از نفعی که با طرف می بره ،اگر طرف بهش اون حالی و بده که اون دلش می خواد اون وقت طرف میشه بهترین آدم روی زمین .منم اگر مینا رودر اختیار تو بذارم اونوقت می شم یه دوست خوب درسته؟ اون که دستاش و به معنی اینکه من هنوز دوستتم برام تکون می داد گفت:حسام مطمئنی که سرت به جایی نخورده من هنوز دوستتم یوهووووو و دستاش و آورد جلوی صورتم و تکون داد و ادامه داد:  بابا من که همچین جسارتی نکردم اون دختر خوب و مهربونیه و منم هیچ نیته بدی نسبت بهش ندارم نوشه جونه صاحابش.
من که هنوز از دستش دلخور بودم دستاش و پس زدم و گفتم:خیلی خب نمی خواد دیگه ماستمالیش کنی زودتر برو هر کاری داری انجام بده که دیگه حوصلت و ندارم می خوام تنها باشم.اون که حالا تا کمر خم شده بود گفت:چشم سرورم .سرورم دیگه امری ندارند .الان می رم و گورم و گم می کنم تا سرورم تنها باشن .من که به این لوسبازیاش عادت کرده بودم گفتم:هری شرت کم.در همین بین بود که تلفن همراهم به صدا در اومد و من با هیجان دویدم تا اونو بردارم و همین که دکمهء مکالمش و فشار دادم صدای زیبایی گفت :سلام حسام .من که قلبم داشت از سینم بیرون می پرید جواب سلامش و دادم و نگاهی به هومن انداختم و با اشاره گفتم: خودشه .هومن که در و باز کرده بود تا بره بیرون با شوخی گفت: خیلی خب بابا مواظب باش شصت پات تو چشت نره .من که باز از این حرفش چندان خوشم نیومده بود با اشاره بهش فهموندم که گمشه بیرون .و اون با لبخنده موزیانه ای گفت:سلام من و هم بهش برسون .و درو بست و شرش و کم کرد.
من که حالا فرصتی پیدا کرده بودم که بامینا صحبت کنم جواب سلامش و دادم و قرار فردا و باهاش محکم کردم و اون قرا گذاشت که سره ساعت ? در جایی که هر دو توافق کردیم حاضر بشیم.و قرار شد که اون با اتومبیلش بیاد سره قرار .فرداش همدیگرو در همون نقطه که قرار گذاشته بودیم دیدیم و اون با یه دوو ریسر بادمجونی رنگ اومده بود .بعد از حال و احوال پرسی مینا به من گفت:می خوای تو بشینی پشت رل .من که زیاد به رانندگی علاقه ای نداشتم و ندارم گفتم: نه نه خودت بشینی بهتره .و بعد به را افتادیم .در مسیری که می رفتیم من نگاهی به مینا انداختم و گفتم:مینا همونجور که تو اونشب با ذایقهء من آشنا نبودی و ازم پرسیدی، حالا من از تو این سوال و می پرسم که دوست داری شام کدوم رستوران بریم ؟ و ادامه دادم : تو به چه غذایی عادت داری ؟غذاهای اماده مثل بورگرها یا پیتزاها یا غذاهای ایرونی مثل چلوها یا ملیتهای خاص مثل غذاهای هندی، چینی، مکزیکی یا اسپانیش.
اون که خندش گرفته بود گفت:واااای یعنی تو به همهء این رستورانها سر زدی ؟ من با خنده جواب دادم: با همین هومن که دیدیش هر شب به یکی از این رستورانها سرکی می کشیم و غذاهاشونو تست می زنیم ببینیم کدومشون بهتره و با غذاهای ملیتهای مختلفم آشنا بشیم.اون چشمکی به من زد و گفت:حالا ببینم شکمویی یا واقعا کنجکاوی تا با غذاهای ملیتهای مختلف آشنا بشی؟ نگاش کردم و گفتم: آخه به من می آد که شکمو باشم ؟ اون در حالی که رانندگی می کرد نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت:نه بهت که نمیاد ولی اندام ربطی به شکمو بودن نداره و ادامه داد:کاش امشب بجای رستوران می رفتیم به یه کنسرت موزیکهای کلاسیک واااای چه حالی می داد .و باز نگاه کرد به من و گفت:حسام تو اهل موزیک و موسیقی هستی .من در جواب گفتم: اره هستم .اون گفت:چه نوع موزیکی گوش میدی بیشتر .جواب دادم:هر نوع موزیکی که به روحم آرامش بده فرقی نمی کنه پاپ گوش میدم راک گوش میدم هیت و تکنو هم دوست دارم اما بیشتر از موزیکهای ملایم و لایت لذت می برم .که اون یه دفعه فریاد کشید و گفت: بزن قدش .منم عاشق موزیکهای ملایم و کلاسیک هستم و روحم و آرامش میده .اما افسوس که اینجا از اون کنسرتهای موزیکهای کلاسیک خیلی کم برگذار میشه و یا اصلا نمی شه وگرنه امشب دوتایی می رفتیم و یه لذتی می بردیم از شنیدن این نوع موزیک .تو فرانسه مردمش هر هفته یا به دیدن یه تئاتر از یه نویسندهء مشهور می رن یا به یه کنسرت معروف از موسیقیدانان معروف وقت می ذارن .
من که از این حرفش لذت برده بودم با تعجب گفتم: خیلی خوبه اما مگه تو فرانسه رفتی که با آداب و رفتار مردمش آشنایی داری.و اون با خنده سری تکون داد و گفت:نوزده سال تو فرانسه بودم و زندگی کردم .من هم سری تکون دادم و گفتم:اوووو خیلی خوبه پس تازه اومدی به ایران.اون آهی کشید و گفت:اره چند ماهه که اومدم به ایران به دنبال اصل و تبار خودم که البته الان نمی خوام در موردش صحبت کنم بزار بریم سر میز شام تا برات بگم داستان زندگیمو .من که تازه یادم افتاده بود که یادم رفته ازش بپرسم بالاخره کدوم رستوران بریم پرسیدم:راستی نگفتی کدوم رستوران بریم .اون که تبسمی رو لباش بود گفت: تو خودت دوست داری کدوم رستوران بریم.من مکثی کردم و گفتم: انگار تو مهمون منی و من باید این سوال از تو بپرسم .اون نیم نگاهی به من انداخت و گفت: اووو راست میگی اما فرقی نمی کنه هر جا که تو بری من بدم نمی آد ولی به غذاهای گیاهی خیلی علاقه دارم و فکر می کنم یه غذای گیاهی چینی بد نباشه و ممنون که امشب منو دعوت کردی .من باز نگاهی بهش انداختم و گفتم : حالا تو بزن قدش چون هر دو ذایقمون هم یکی است و منم به یه غذای گیاهی چینی بی رغبت نیستم و من هم از تو ممنونم که دعوتم و قبول کردی .

ادامه دارد


 
پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1383

این پستم و به دوست خوب ایرانی خودم که در کره تحصیل می کنه تقدیم می کنم .من نمی دونستم که او وبلاگ نویس است و وبلاگ دارد تا اینکه در همین شنبهء گذشته اتفاقی هنگامی که وارد یاهو مسنجر شدم و مشغول چت کردن با دیگر دوستانم بودم به ناگاه برایم پیغامی فرستاد چون مرا قبلا اد کرده بود و من هم با او شروع کردم به چت کردن و بعد متوجه شدم چه پسره خوش قلب و نازنینی و چه زیبا شد اون گفتگوی شنبه عصر ما .او پسری است بسیار پر کار و بسیار زجر کشیده در ارصهء زندگی .او به من قول داده که بنویسه و من هم منتظرم تا او بنویسه و نوشته هایش را با ولع بخوانم .بعد از مدتها من اولین وبلاگ یک همگرایشی خودم و می خونم .اولین وبلاگ و اولین دوست خوبم .به همین خاطر من این پستم و تقدیمش می کنم.و این و می تونم به جرئت بگم که صمیمانه دوستش دارم.ادرسش هم در زیر برای خوانندگان عزیزم می ذارم تا خوشحالش کنند و بهش سر بزنند .خاطراتش و می خواد به زودی شروع کنه که خودم هم منتظرم تا بخونمشون.
http://scientistguy.blogspot.com/

***************************************

***************************************

یونانیگری


اکنون می خواهیم به دورهء طولانی حد فاصل بین ارسطو ، نزدیک پایان قرن چهارم  بیش از میلاد ،و ابتدای قرون وسطایی حدود ۴۰۰ پس از میلاد بپردازیم .چون در این میان مسیحیت آمد که یکی از مهمترین و عجیب ترین عوامل این دوران بود .اسکندر کبیر پادشاه مقدونیه بود .ارسطو هم اهل مقدونیه بود و مدتی تعلیم و تربیت اسکندر جوان را بر عهده گرفت .پیروزی قطعی و نهایی بر ایرانیان را اسکندر سرانجام به دست آورد.اسکندر با کشورگشاییهای بی شمار خود تمدن یونانی را به مصر و خاورمیانه تا مرزهای هندوستان گسترش داد.این آغاز عصر تازه ای در تاریخ بشر بود.تمدنی پدید آمد که فرهنگ و زبان یونان در آن نقش عمده ایفا کرد.این دوره که نزدیک به سیصد سال طول کشید به نام یونانیگری (هلنیسم)معروف است.اصطلاح هلنیسم را هم برای دوران به کار می بریم و هم برای فرهنگ مسلط یونانی که در سه کشور تابع یونان (مقدونیه،سوریه،مصر)رواج داشت.
ویژگی یونانیگری آن بود که مرزهای میان کشورها و فرهنگهای گوناگون را از بین برد .پیش از این یونانیها ،رومیها،مصریها، بابلیها ، سوریها ، و ایرانیها هر کدام خدای خود را در چهار چوب (مذهب ملی)می پرستیدند .اکنون فرهنگهای مختلف در بوته ای بزرگ و سحر آمیز از اندیشه های دینی ، فلسفی، و علمی در آمیختند.همانطور که گفتم دید یونانی از زندگی اینک بسیار بیشتر گسترده بود تا سابق بر این ، در مناطق یونانی فرهنگی پیشین یونان.ولی رفته رفته خدایان شرقی نیز در سراسر کشورهای کرانهء مدیترانه پرستیده شدند .مذاهب تازه شکل یافت که از خدایان و اعتقادهای ملتهای کهن الهام می گرفت.این را التقاط یا همجوشی کیشها می خوانند.
بیش از این، مردم همبستگی نیرومندی با قوم و با دولتشهرهای خود داشتند.اما حدود مرز که از میان رفت ، بسیاری از مردم در مورد فلسفه زندگی خود به تردید و دو دلی افتادند .ویژگی دوران متاخر باستان به طور کلی شک مذهبی ، گسستگی فرهنگی ، و بدبینی است .می گفتند (دنیا پیر شده است).
اما فلسفه:فلسفه هم بیشتر و بیشتر در راستای (رهایی) وآرامش و صفا حرکت می کرد.اکنون عقیده بر آن بود که بصیرت فلسفی نه تنها ارجمند است ، بلکه انسان را از بدبینی و هراس و مرگ می رهاند .بدین قرار مرزهای بین دین و فلسفه رفته رفته از میان رفت .علم هلنیستی نیز تحت تاثیر فرهنگهای گوناگون قرار گرفت .شهر اسکندریه محل دیدار شرق و غرب شد و نقش عمده ای بازی کرد .آتن همچنان مرکز فلسفه ماند و مدارس فلسفه پس از افلاطون و ارسطو هنوز پا برجا بود ، ولی اسکندریه مرکز علم گردید و با کتابخانهء عظیم خود بصورت کانون ریاضیات،ستاره شناسی ، زیست شناسی و پزشکی درآمد.امروزه همچنین می بینیم چگونه معجونی از کیشها ، فلسفه ها ، و علوم قدیم و جدید می تواند مبنای جهان بینی تازه شود.این(معرفت جدید) در واقع بیشتر تخته پاره های آب آورده ای است ازعصر کهن و ریشه در عصریونانیگری دارد .همانطور که گفتم فلسفهء این دوران همچنان پیرامون مسائلی دور می زند که از سوی سقراط ،افلاطون ،و ارسطو مطرح شده بود .تاکید عمده بر آن بود که بفهمند خوشبختی حقیقی چیست و چگونه می توان به آن دست یافت .به چهار نمون این روندهای فلسفی نگاهی می اندازیم.

کلبیان

می گویند روزی سقراط کنار دکه ای ایستاد و به اجناس گوناگونی که می فروخت نظر انداخت و سپس گفت :چه چیزها که من نیاز ندارم! این گفته را می توان شعار کلبی مشربان شمرد .این مکتب در حدود ۴۰۰پیش از میلاد توسط آنتیستنس در آتن به وجود آمد .آنتیستنس از شاگردان سقراط به شمار می رفت ، و به ویژه شیفتهءقناعت سقراط بود .کلبیان معتقد بودند که خوشبختی حقیقی در مواهب ظاهری همچون تجملات مادی ، قدرت سیاسی ، یا تندستی نیست .خوشبختی حقیقی در این است که انسان خود را از قید و بند این چیزهای اتفاقی و گذرا رها سازد .مشهورترین کلبیان دیوگنس شاگرد آنتیستنس بود که در خمی می زیست و از مال دنیا او عصا و کیسه نانی بیش نداشت .روزی کنار خم خود نشسته بود و از آفتاب لذت می برد .در این حال اسکندر بزرگ سراغش رفت .امپراتور در برابر او ایستاد و پرسیدچه می تواند برای او بکند .آیا چیزی می خواهد ؟ دیوگنس پاسخ داد :بلی کنار بایست .جلوی آفتاب را گرفته ای .بدین طریق نشان داد غنی تر و خوشبخت تر از بزرگمردی است که در برابرش ایستاده .کلبیان معتقد بودند که مردم نباید نگران سلامت خود باشند .حتی درد و مرگ هم نباید کسی را دلواپس کند و نیز نباید خود را با اندوه دیگران آزار دهیم.


رواقیان

کلبیان در پیدایش فلسفهء رواقی ، که حدود ۳۰۰سال پیش از میلاد در آتن نشو و نما یافت ،موثر بودند بنیانگذار این مکتب زنون نام داشت که از اهالی قبرس بود و پس از سانحه ای دریایی سر از آتن درآورد و به رواقیان پیوست .ولی پیروان خود را معمولا زیر سقف یک رواق جمع می کرد .به همین خاطر رواقی نام یافت.فلسفه رواقی بعدها در فرهنگ رومی از اهمیت زیادی برخوردار شد.به نظر آنها هر انسان مینیاطوری است از یک جهان، یا عالم کوچک که خود بازتابی است از عالم بزرگ.رواقیان تفاوت بین خرد و جهان را زائل شمردند و به همین ترتیب هر گونه تضاد میان روح و ماده را منکر شدند .و گفتند فقط یک طبیعت وجود دارد .این شیوهء اندیشه را یکتاگروی می خوانند .رواقیان فرزند راستین زمانه خود ، یعنی به وضوح جهان شمول بودند.توجه همگان را به دوستی و همدلی انسان جلب می کردند ، به سیاست می پرداختند و یکی از نامدارترین آنها سیسرون (۱۰۶ -۴۳ پیش از میلاد) دولتمرد خطیب و فیلسوف بود،که پندار انسانگرایی را پیش آورد .یعنی دیدی از زندگی که فرد را کانون اصلی می شمرد.سالیانی بعد رواقی دیگری به نام سنکا (۴ـ۶۵ پیش از میلاد)گفت:انسانیت برای انسان مقدس است.این گفته از آن پس شعار انسانگرایان شد.رواقیان ، فزون بر این ، تاکید ورزیدند که تمام فرایندهای طبیعی ،مثلا بیماری و مرگ ، تابع قوانین بی چون و چرای طبیعت اند .انسان بنابراین باید سرنوشت خود را بپذیرد .هیچ چیز تصادفی روی نمی دهد.

اپیکوریان

اپیکورس (۳۴۱ـ۲۷۰ )در حدود سیصد پیش از میلاد مکتبی فلسفی در آتن بنا کرد .
پیروان آن را اپیکوریان می نامیدند .وی مشرب لذت آریستیپوس را گسترش داد و با نظریهء اتم دموکریتوس درآمیخت .آریستیپوس شاگرد سقراط بود که بر این باور بود که هدف زندگی دستیابی به بالاترین لذت حسی ممکن است .می گفت:لذت برترین نیکی و درد بزرگترین بدی است.معروف است که اپیکوریان در باغی می زیستند .بدین سبب به حکمای باغ مشهور شدند.می گویند بر سر در این باغ نوشته ای آویزان شده بود که می گفت(ای بیگانه اینجا به تو خوش خواهد گذشت. اینجا خوشی والاترین نیکیها است.)
اپیکوروس تاکید می کرد که خوشیها را باید همیشه با عوارض جنبی احتمالی آنها سنجید.اگر یکبار بیش از حد معمول شکلات خورده باشی می فهمی چه می گویم.اپیکوروس همچنین اعتقاد داشت که لذتهای زودگذر بی ثمر است،باید به دنبال خوشیهای بزرگتر، پایدارتر ، و عمیقتر ، در دراز مدت رفت.اپیکوروس در ضمن تاکید ورزید که خوشی الزامآ به معنای لذت جسمانی نیست.ارزشهایی چون دوستی و درک هنر نیز باید به حساب آید.از این گذشته، لذت و بهره جویی از زندگی نیازمند آرمانهای  کهن یونان :خویشتنداری، میانه روی، و آرامش است.میل و هوس را باید مهار زد ،آرامش به ما یارای تحمل درد و رنج می دهد.اپیکوروس خیلی ساده گفت:مرگ به ما مربوط نیست ، چون مادام که ما وجود داریم ، مرگ وجود ندارد و وقتی مرگ آمد ، ما دیگر وجود نداریم .فکرش را بکنید هیچ مرده ای از مرده بودن خود دلگیر نیست.اپیکوریان، برعکس رواقیان به سیاست و اجتماع علاقه ای نشان ندادند .اندرز اپیکوروس (زندگی دور از هیاهو) بود .پس از اپیکوروس ، بسیاری از پیروان او به تمتع و لذتهای نفسانی بیش از حد پا فشردند .شعار اینان (دم را دریاب)بود امروزه واژرهء اپیکوری به مفهومی منفی به کار برده می شود و منظور آدمی است که فقط بخاطرلذت زندگی می کند.

نوافلاطونیان

چشمگیرترین روند فلسفی در دوران متاخر یونانیگری مسلمآ از فلسفه افلاطون الهام یافت .بنابراین آن را فلسفهء نو افلاطونی می نامند .مهمترین چهرهء فلسفه نوافلاطونی پلوتینوس{فلوطین}(۲۷۰ـ۲۰۵ پس از میلاد)بود ،که در اسکندریه فلسفه آموخت ولی در رم مستقر شد.عزیمت او از اسکندریه در خور توجه است، چون این شهر چندین قرن محل تلاقی فلسفه یونانی و عرفان شرقی بود .پلوتینوس نوعی آیین رستگاری با خود به رم آورد که بعدها با مسیحیت به رقابت برخاست.در هر حال ، فلسفه نوافلاطونی  نیز به نوبه خود در روند کلی الهیات مسیحی نفوذی نیرومند داشت.پلوتینوس اعتقاد داشت جهان پلی است میان دو قطب.در یک سو نوری ملکوتی است که وی ان را وجود یکتا ، و گاهی خدا می نامد .و در سوی دیگر تاریکی مطلق ، که هیچ پرتویی از وجود یکتا نمی گیرد .منظور پلوتینوس البته این است که تاریکی وجود خارجی ندارد صرفا نبود روشنی است .به سخن دیگر هیچ نیست ، آنچه هست خدا یا وجود یکتاست.به گفتهء پلوتینوس ، روح از نور وجود یکتا روشنی می یابد ، حال انکه ماده تاریکی است و وجود واقعی ندارد.اما هر صورتی در طبیعت دارای پرتو خفیفی از وجود یکتاست.پلوتینوس در هر لحظه های نادری از زندگی خود،همجوشی روح خود و خدا را احساس کرد.ما این حالت را معمولا تجربهء عرفانی می نامیم.


عرفان

تجربهء عرفانی یکی شدن با خدا یا با (روان کیهانی)است.بسیاری از مذاهب بر شکاف موجود بین آفریدگار و آفریدگان تاکید می ورزد ، ولی عارف چنین شکافی نمی بیند .عارف وحدت با خدا یا یکی شدن با او را آزموده است.بدین ترتیب آنچه را ما معمولا (من)میخوانیم (من) حقیقی نیست.در لحظاتی کوتاه می توانیم با (من) بزرگتری اینهمانی یابیم .بعضی از عارفان این را خدا نامیده اند و برخی دیگر روان کیهانی ، طبیعت یا کائنات.وقتی این همجوشی صورت گرفت ، عارف احساس می کند دارد خود را از دست می دهد ، دارد در خدا محو می شود یا همانگونه که قطرهء آب به دریا می پیوندد ، در خدا گم می شود .عارفی هندی روزگاری این حال را چنین توصیف کرد:وقتی من بودم ، خدا نبود .حال که خدا هست، من دیگر نیستم.عارف مسیحی آنگوس سیلسیوس (۱۶۲۴ـ۱۶۷۷ )این را به نحوی دیگر گفت: هر قطره به دریا که پیوست دریا می شود ، روح هم سرانجام تعالی می گیرد و خدا می شود.ولی اینگونه تجربه های عرفانی به خودی خود حاصل نمی شود ، عارف باید راه مراحل تزکیه را بپیمایدتا به درگاه خدا راه یابد .
این مراحل عبارت است از زندگی ساده و شیوه های گوناگون جذبه و مکاشفه .عارف پس از طی این مراحل ناگهان به مقصود خود می رسد ، و بانگ (انا الحق) یا (من توام ) برمی کشد.سوامی ویوکناندا ، صوفی هندی که در آوردن آیین هندو به غرب دست داشت یکبار گفت:برخی مذاهب جهان می گویند کسی که به خدایی مشخص بیرون از وجود انسان معتقد نباشد مشرک است، ما می گوییم آدمی که به خود معتقد نباشد مشرک است.شرک به زعم ما بی اعتقادی به شکوهمندی روح خودمان است.یکی از روئسای جمهور پیشین هندوستان نیز به نام سروپالی رادها کرشینان گفت:همسایه ات را همچون خود دوست بدار چون تو همسایهء خودی.اشتباه است که فکر کنی همسایه ات دیگری است.

***************************************

***************************************

در همان حین که مشغول رقصیدن بودم و تو دلم به هومن ناسزا می گفتم دختره چند قدمی جلوتر آمد و لبخند ملایمی به روی لباش انداخت .من هم بخاطر اینکه جواب لبخندش و بدم لبخندی زدم وصورتم و بجای دیگه ای چرخوندم که دیدم او جلوتر آمد، در یک لحظه چشمانمان در یکدیگر گره خورد . هر کدام می خواستیم کلمه ای ادا کنیم تا هر چه زودتر باب صحبت را باز کنیم اما من کمرو تر از این حرفها بودم که بخوام این کار را انجام دهم .چند لحظه بعد که کمی فضا برایمان سبکتر شده بود و آرامشی درونمان را پر کرده بود او جلو آمد و با این جمله شروع کرد که: زیبا می رقصی .من که حال کمی جرئت پیدا کرده بودم نگاهی به صورتش انداختم و گفتم:ای یه تکونی به خودمون می دیم همینجوری .اون که از این حرف من خندش گرفته بود با خنده گفت:این یه تکون و دو تکون بیشتره، توازنت خوبه در رقص .من نگاهی در اون شلوغی بهش انداختم و گفتم :ممنون . و ادامه دادم :تو هم بد نمی رقصی .اون که در اون هیا هو به خودش تکانهای زیبایی می داد گفت:این حرف و همینجوری گفتی که چیزی گفته باشی یا حقیقت و گفتی .منم که مثل اون داشتم خودمو تکون می دادم گفتم:چیزیه که دارم می بینم و چیزی که می بینم و بد نمی بینم .

کم کم اون موزیک که یکی از موزیکهای پاپ روز بود داشت تموم می شد و رقص ما هم داشت به اخرش می رسید که اون گفت:مایلی بریم لبی تر کنیم و گپی بزنیم .من که نگاش می کردم و در واقع من باید این درخواست و ازش می کردم ولی اون پیش دستی کرده بود گفتم:خیلی شیطونی ولی با کمال میل دعوتت و قبول می کنم .و بعد ازپایان موزیک و رقص رقصنده ها و دست زدنهای مکرر دوستان و جیغ و فریاهاشون من و اون در گوشه ای روی دو صندلی کنار هم قرار گرفتیم و اون که همیشه پیش دستی می کرد در هر چیز اینبار هم زودتر از من گفت:چی می خوری برات بیارم .من که تعجب کرده بودم از این حرفش گفتم: اینجا خونهء رفیق خودمه و من باید تو رو دعوت کنم  به ان چیزی که میخوایی چون هر چی باشه به سوراخ سونبه های اینجا آشناتر از تو هستم.اون خنده ای کرد و گفت:من هر جا که باشم سریع با سوراخاش آشنا میشم .و نزدیک من اومد و با آرومی گفت: چون خیلی شیطونم و شمه کاراگاهیم دارم .من سری تکون دادم و گفتم: باشه باشه .پس حالا که اینجوریه برو و به میل خودت برام هر چی دوست داری بیار .
اون که از جاش بلند شده بود که بره مکثی کرد و گفت:من تازه با تو آشنا شدم و خبر از ذایقت ندارم ببینم مشروب می خوری یا اب میوه .من که لبخندی رو لبام نشسته بود گفتم :شما اهل مشروب هستی ؟او که نگام می کرد گفت: ای یه وقتایی اگه پا بده یه لبی تر می کنم .و در چشمهام خیره شد و گفت:ببینم اشکالی داره .من که فقط تعجب کرده بودم سری تکون دادم و گفتم:نه نه راحت باش هیچ اشکالی نداره.او که به دیدهء شک به من نگریسته بود اهی کشید و گفت:جنابعالی چی میل دارن وتکا ، ویسکی یا ملایمتر شراب یا آبجو.من که نگاش می کردم گفتم:به نظرم امشب دوستمون خرج سنگینی کرده  و ادامه دادم:نه ملایم می خورم اگر یه لیوان آبجوی خنک باشه بهتر می پسندم .اون سری تکون داد و رفت، و بعد ازاندکی با دولیوان نوشیدنی برگشت و لیوان من و که لبریز از آبجو بود و دستم داد و لیوان خودشم به دستش گرفت و کنارم نشست .من نگاهی به لیوانش انداختم دیدم شراب قرمزی در لیوانش می درخشه با شوخی بهش گفتم:
ای ول می بینم خانوم شراب میل می فرمایند.او خندهء زیبایی کرد و گفت :دیدم طعمش خوبه و خودم هم هوس شراب کرده بودم به همین خاطر برای خودم شراب آوردم .من تلنگری به لیوانش زدم و گفتم:به سلامتی . و اوهم با لحن زیبایی جواب داد:نوشششششش.و هر دو لبی به لیوان تر کردیم و جرعه ای نوشیدیم.من همانطور که از لیوان کام می گرفتم چشمهام و برگردوندم ببینم هومن و پیدا می کنم که دیدم آقا با دو دختره حاضره در جشن خلوت کرده و داره براشون خالی بندی می کنه .تا نگاش کردم لبخندی موزیانه به لبش انداخت و با اشاره گفت :خوب مشغولت کردما .من که از دستش کمی کفری بودم اما به هر صورت اروم شده بودم تو چشاش نگاهی کردم و هیچ عکس العملی نشون ندادم که اون با اشاره هی به من می فهموند که بگیرش نزاری از دستت بپره ها.که یه لحظه حرفهای اون دختر حواسم و بهم ریخت و روم و برگردوندم به طرفش که ببینم چی میگه همین که برگشتم اون نگاهی کرد و گفت:می تونم اسم شما رو بدونم .منم با فروتنی گفتم:خواهش می کنم من حسام هستم و ادامه دادم و گفتم: حالا من باید شما رو چی صدا بزنم او همانطور که نگام می کرد گفت:من مینا هستم.من دستام و بردم جلو و به رسم ادب گفتم:خوشوقتم مینا خانوم.و او هم دستش و جلو آورد و گفت:منم همینطور و ادامه داد: فکر نمی کردم پسره به این ملایمی و خوش برخوردی باشی.من که از حرفش تعجب کرده بودم گفتم:چطور؟ او که نگام می کرد گفت:راستش تو چشات غروری دیدم که اولش اجازه نمی داد بهت نزدیک بشم ولی حالا می بینم نزدیک شدن به تو کاره سختی هم نبود.

من لبی باز به لیوان تر کردم و گفتم:جدی میگی ؟ تو منو مغرور میدیدی؟ و بعد از لبخندی ادامه دادم:دوستانم هم که درگذشته باهاشون آشنا شده بودم هم همین و می گفتند اما باور کن مغرور نیستم و نمی شه روی چهرهء کسی نظر قطعی داد پدرم میگه ما نجیب زاده و از نوادهء نادر شاه هستیم شاید به این دلیل چهرم کمی مغرورانه نشون میده و هر دو زدیم زیره خنده .او که از این حرف من خندش گرفته بود دست بر روی دستانم گذاشت و گفت:نه بهت که گفتم اینجوری برداشت می کردم ولی حالا نظرم عوض شد و با تعجب ادامه داد: راست میگی که پدرت فکر میکنه از نواده های نادر شاهه!.من نگاش کردم و گفتم:اون فکر نمی کنه اون مطمئنه چون شجره نامچه داره به چه قطوری و برات به قشنگی ثابت میکنه و البته دیگران هم اینو تصدیق کردند و از گذشته تا حال سینه به سینه نگرش داشتند تا به حالا.اون که حرفام و می شنفت و خیره شده بود به من گفت:واااای چه جالب یعنی میگه اون یه شاهزادس .من که می خندیدم گفتم:بله و من و برادرام هم شاهزاده خطاب می کنه و تازه تو فامیل و در و همسایه همه شازده خطابش می کنند و تازه میگه ما از خانواده های اصیل و خالص ایرانی هستیم که باید اصالت خودش و حفظ کنه .
مینا که با ولع حرفهای منو می شنید گفت: وااااااای حسام چه جالب حتما باید یه روز پدرت و ببینم از نزدیک .من که از حرفاش خندم گرفته بود گفتم: تا همینجا که اومدی استپ کن.او که تعجب کرده بود و کمی هم بهش بر خورده بود گفت:چرا؟ گفتم: چون تو هنوز پدرم و نشناختی به قول خودش از خانوادهء اصیل ایرونیه اما اسیر خرافات شده و مذهب و مذهب بازی  که داستانش مفصله که حالا بعدآ برات می گم .او که حرفهام و تا حال می شنید گفت: ما از دو نسل متفاوتیم منظورم پداران و مادران ما و خوده ما ست به همین دلیل کمتر با هم مچ میشیم و عقایدمون با هم نمی خونه به این دلیل گاه و بی گاه با هم مشاجره می کنیم.من در ادامهء حرفش گفتم: تو درست میگی اما اشتباهات و جهالتهای قرنهای گذشته به مرور زمان بر شانه های نسلهای جدید سنگینی میکنه و وقتی میبینی که چه خرافات و جهالتهایی در این دوران دامن ما را آلوده کرده هیچ وقت قبول نمی کنی که ساکت باشی و باید بعضی موارد مشاجره هم باشه که من در اکثر این مشاجره ها باید کوتاه می اومدم و سکوت می کردم اما نمی دونم  باید چی بگم .
مینا یه نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:هیچ می دونی ساعت چنده حسام ؟من که انقدر مشغول صحبت با مینا شده بودم که وقت و زمان از دستم رفته بود به همین دلیل گفتم:نه نمی دونم .او دستش و برگردوند و صفحهء ساعت و نشونم داد ومن دیدم ساعت از ۱ بامداد هم گذشته و او از جاش بلند شد و گفت:دیگه باید برم خیلی از آشنایی با تو خوشحال شدم .من که نمی خواستم از مینا جدا شم منتظره یه اتفاقی بودم که بیوفته تا اون دقایقی بیشتر با من باشه که تازه یادم اومد که هنوز کادوهای تولد و باز نکردند و کیکی بریده نشده این شد که رو به مینا کردم و گفتم:هنوز مراسم پا بر جاست و کیک و نبریدن کجا با این عجله:او که عجله داشت گفت:اگه بخوام بیشتر بمونم از خواب شب و برنامه های فردا عقب می مونم .من که دیگه بهونه ای نداشتم و نمی دونستم که چی بگم به ناگاه فکری به سرم زد و گفتم:می تونم برای شنبه شما رو به ناهار دعوت کنم .او که زیرزیرکی نگام می کرد خندید و گفت:اگه برای شام باشه مشکلیه؟من که خیالم راحت شده بود از این که دوباره می بینمش تو خودم آهی کشیدم و گفتم: نه نه فقط شماره مبایلم و یادداشت کنید که فراموشتون نشه .او که فراموش کرده بود که شماره ای از من بگیره گفت: اووووو راست میگی، و دست کرد تو کیف دستیش و خودکار و تکه ای کاغذ از تو کیفش دآورد و گفت:بگو تا یادداشت کنم .

ادامه دارد


 
پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1383


ارسطو





ارسطو (۳۲۲ـ۳۸۴ پیش از میلاد )که حدود بیست سال شاگرد آکادمی افلاطون بود،نیز همین ایرادها را به استاد داشت .ارسطو اهل آتن نبود .در مقدونیه زاده شده بود.و و قتی افلاطون شصت و یک ساله بود به آکادمی او آمد .پدر ارسطو پزشکی نامی ـو بنابر این اهل علم و دانش  ـ بود. این پیشینه خود چیزکی درباره برنامهءکار فلسفی ارسطو به ما می گوید .ولی نه تنها آخرین فیلسوف بزرگ یونانی ،بلکه اولین زیست شناس بزرگ اروپایی بود.
اگر بخواهیم مبالغه کنیم ،می توانیم بگوییم که افلاطون چنان در صور یا (مثل)جاودانه خود غرق بود که به دگرگونیهای طبیعت چندان توجه نکرد.ارسطو ، از سوی دیگر ، سخت در اندیشهء این دگرگونیها بود .دگرگونیهایی که امروز آنها را فرایندهای طبیعی می خوانیم.افلاطون عقل خود را به کار انداخت ،ارسطو از حواس خود نیز بهره جست.در میان این دو ، به ویژه در نوشته هایشان ، به اختلافهای اساسی بر می خوریم .افلاطون شاعر پیشه و اسطوره شناس بود ،نوشتارهای ارسطو همانند دانشنامه خشک و دقیق است.اسناد تاریخی نگارش صد و هفتاد عنوان را به ارسطو نسبت می دهند .از اینها تنها چهل و هفت اثر باقی مانده است.
اهمیت ارسطو در فرهنگ اروپایی تا حد زیادی برای آن است که وی اصطلاحاتی  وضع کرد که دانشمندان هنوزه امروز به کار می برند.ارسطو سازمان دهنده بزرگی بود و علوم گونا گون را در واقع او تاسیس و طبقه بندی کرد .اکنون باید بشنوی که ارسطو چگونه نظریهء( مثل) افلاطون را رد کرد.سپس خواهیم دید که ارسطو چگونه فلسفه طبیعی خود را تدوین کرد .و این ارسطو بود که خلاصه ای از گفته های فیلسوفان طبیعی پیش از خود را در اختیار ما گذاشت ،و نیز خواهیم دید چگونه مفاهیم را رده بندی کرد و علم منطق را پایه نهاد .و آخر سر اندکی هم دربارهء نظر ارسطو در مورد انسان و جامعه برایتان خواهم گفت. و این در واقع چکیدهء انتقاد ارسطو از نظریهء (مثل) افلاطون است.ولی نباید فراموش کرد که خود تحول فکری چشمگیری بود .بالاترین میزان واقعیت ،در نظریهء افلاطون،اندیشیدن به یاری عقل است.ارسطو افزون بر این بالاترین میزان واقعیت را ادراک با حواس می دانست.
افلاطون عقیده داشت تمام چیزهای که در جهان طبیعی قابل روئت است بازتابی است از چیزهای موجود در هستی برتر عالم مثال ـو بنا بر این موجود در روح انسان .ارسطو درست عکس این می پنداشت .می گفت چیزهایی که در روح انسان است بازتاب اشیای طبیعی است .پس جهان حقیقی همان طبیعت است .به اعتقاد ارسطو افلاطون خود را در تصویری اساطیری از جهان به بند انداخت  و تخیلات بشر و جهان حقیقی را با هم اشتباه کرد .ارسطو می گوید همهء چیزهایی که در ضمیر ما وجود دارد قبلا با حواس ما آزموده شده است .افلاطون می گفت :چیزی در جهان طبیهی نیست که قبلا در عالم مثال وجود نداشته باشد.ارسطو متذکر می شد که افلاطون بدین قرار تعداد چیزها را دوبرابر می کند.ارسطو معتقد بود افکار و اندیشه های ما همه از طریق آنچه دیده و شنیده ایم به ضمیر ما راه می یابد.از این گذشته،ما دارای نوعی قدرت ذاتی عقل هستیم.اما بر خلاف تصور افلاطون ، اندیشه های ذاتی نداریم.در ما این استعداد ذاتی وجود دارد که به تاثرات  حسی خود را به مقولاتی طبقه بندی کنیم و سازمان دهیم .مفاهیمی چون (سنگ)،(گیاه)،(حیوان) یا (انسان) به همین نهج به دست می آید.ارسطو منکر عقل فطری بشر نبود برعکس ، به گفته او ، عقل ما کاملا تهی است .پس مثالها ، ذاتی بشر نیست.
ارسطو،پس از این که تکلیفش را با نظریهء مثل افلاطون روشن کرد ، به این نتیجه رسید که هستی یک سلسله چیزهای مختلف جداگانه است که صورت و جوهر را به هم می پیوندد .(جوهر)
عنصر سازندهء چیزها است ، و (صورت) ویژگیهای خاص آن چیز.مرغی در برابرت پر می زند (صورت)مرغ دقیقا همین است  که پر می زند و قدقد می کند و تخم می گذارد .بنابراین منظور از صورت مرغ ویژگیهای خاص تیرهء ماکیان است .یا، به عبارتی دیگر ، کارهایی که این تیره می کند. وقتی که مرغ بمیرد و دیگر قد قد نکند ـ صورت آن دیگر وجود ندارد .تنها چیزی که باقی می ماند (جوهر) مرغ است .ولی این دیگر مرغ نیست.ارسطو، همانطور که قبلا گفتم در اندیشهء تغییرهای طبیعت بود .(جوهر) همواره توان آن دارد که (صورت) خاصی را تحقق بخشد.می شود گفت (جوهر) پیوسته در تکاپو است که چیزی را از قوه به فعل در آورد.هر تغییر در طبیعت ، به نظر ارسطو ، دگرگونی یک جوهر است از قوه به فعل . به احتمال زیاد در مدرسه آموخته ایم که علت باریدن باران آن است که بخار و رطوبت در ابرها سرد که شد به شکل قطره های باران در می آید و نیروی جاذبه اینها را به زمین می آورد .ارسطو مخالفتی ندارد .ولی تذکر می دهد که تا اینجا تنها سه تا از علل را گفته ای .اول (علت مادی)یعنی وجود بخار و رطوبت در ابرها درست در لحظه ای که هوا سرد شد.دوم (علت فاعلی) یعنی به سردی گراییدن رطوبت و بخار.و سوم (علت صوری) یعنی ماهیت یا صورت  آب ، که فرو آمدن به زمین است .ولی اگر در اینجا ایستادی ، ارسطو اضافه می کند ،باران از اینها گذشته می بارد چون حیوانات و نباتات برای رشد و نمو خود به آب نیاز دارند .ارسطو این را (علت غایی )می خواند، و بدین ترتیب به قطره های باران وظیفهء حیاتی ، یا (مقصود)می دهد.
ارسطو می خواست خانه تکانی کاملی در اتاق طبیعت بکند .کوشید نشان دهد که هر چیز در طبیعت  به مقوله ای تعلق دارد و در زیر مقوله ای علیحده می آید.سگ برای مثال،موجودی جاندار است ،دقیقتر بگوییم حیوان است ، دقیقتر بگوییم مهره دار است ،دقیقتر بگوییم پستاندار است، دقیقتر بگوییم سگ است،دقیقتر از نژاد سگهای گله است ، دقیقتر یک سگ گلهء نر است. حال برو به اتاقت الا بختکی چیزی را از روی زمین بردار ،هر چیز را برداری می بینی متعلق به مقوله ء بزرگتری است .اگر روزی به چیزی برخوردی که نتوانی رده بندی کنی به وحشت می افتی .مثلا ، فرض کن یک چیزی که معلوم نیست چیست پیدا کنی و به راستی ندانی آیا حیوان است یا گیاه یا جماد ـفکر نکنم حتی جرئت کنی به آن دست بزنی .ارسطو سازمان دهنده ای موشکاف بود که می خواست مفاهیم ما را روشن کند.در حقیقت، وی علم منطق را بنا نهاد  و پاره ای از قوانین حاکم بر نتیجه یا برهان را بدرستی نشان داد .به یک نمونه بسنده می کنم .اگر ابتدا بپذیریم که موجودات زنده همه می میرند (مقدمه اول) و بعد قبول کنیم که سگ موجودی زنده است (مقدمه دوم) ، آنگاه به سهولت می توانیم نتیجه بگیریم که سگ میرنده است .ارسطو در خانه تکانی حیات ، ابتدا همه چیزهای جهان طبیعی را به دو گروه عمده  تقسیم کرد .گروه اول را چیزهای بی جان می خواند ،مانند سنگ، قطره آب ، یا کپه خاک.این چیزها توان و امکان تغییر دارند .ارسطو چیزهای جاندار را هم به دو گروه متفاوت تقسیم کرد.یکی گیاهان و دیگری مخلوقات  و سرانجام (مخلوقات) را نیز به دو گروه فرعی ،حیوانات و انسانها ، بخش کرد. انسان که به گفتهء ارسطو تمامی حیات طبیعت را تجربه می کند در صدر این جدول قرار می گیرد.انسان مانند گیاهان رشد و تغزیه می کند،مانند حیوانات احساس و توان حرکت دارد ،در عین حال دارای مشخصه ای ویژهء آدمیزاد است، یعنی می تواند عقلانی بیندیشد.
بنابراین انسان جرقه ای از عقل الهی دارد.بلی ، گفتم الهی .ارسطو گاه گاه یاد آور ما می شود که باید خدایی می بود تا مبداءحرکت در جهان طبیعی شود .پس خدا را باید در قله بالا بلند جهان طبیعت قرار داد.ارسطو تصور می کرد گردش ستارگان و سیارات رهنمون کل حرکت در روی زمین است .در ضمن باید چیزی باشد که این اجرام فلکی را به حرکت در می آورد.ارسطو این را محرک اول یا خدا خواند .محرک اول خود حرکت ندارد ولی علت صوری گردش تمامی اجرام فلکی و بنابر این هر گونه حرکت در طبیعت است .به نظر ارسطو صورت انسان از جمله روح را در بر می گیرد ، و روح بخش گیاهی ،بخش حیوانی ،و بخش عقلانی دارد .در اینجا ارسطو می پرسد : چگونه باید زیست؟ خوب زیستن مستلزم چیست؟و پاسخ می دهد:انسان در صورتی می تواند خوشبخت شود  که همهء توانایی و شایستگی خود را به کار اندازد.ارسطو معتقد است سه نوع خوشبختی وجود دارد.نوع اول خوشبختی زندگانی سرشار از شادی و لذت .نوع دوم خوشبختی زندگانی شهروندی آزاد و مسئول .نوع سوم خوشبختی زندگانی فیلسوفانه و اندیشمندانه .ارسطو انگاه می افزاید که هر سه ضابطه باید در آن واحد وجود داشته باشد تا انسان به خوشبختی و خرسندی برسد .ارسطو هر گونه عدم تعادل را رد می کرد.ارسطو در اینجا هم حد اعتدال را توصیه می کند .باید نه ترسو بود ونه بی باک .باید متهور بود (تهور کم ترسویی است و تهور زیاد بی باکی )باید نه خسیس بود نه مصرف .باید سخاوتمند بود.(سخاوت کم خست است و سخاوت زیاد اصراف) اخلاقیات افلاطون و ارسطو هر دو بر پایهءپزشکی یونان استوار است.فقط با اعتدال و تناسب می توان به زندگی خوش و سازگار نائل شد.
ناپسندی افراط و تفریط در برخورد ارسطو با جامعه نیز مشاهده می شود .می گوید انسان (حیوان سیاسی ) است .بدون اجتماع پیرامون ، ما انسانها حقیقی نیستیم.ارسطو سه نوع کشورداری شایسته را شرح می دهد .یکی حکومت پادشاهی ـکه در آن فقط رئس دولت وجود دارد .این طرز حکومت به شرطی خوب است که به استبداد منجر نشود.نوع دیگر کشورداری خوب حکومت اشراف است که در آن گروهی نسبتا بزرگ فرمان می راند .این طرز حکومت باید مراقبت ورزد به الیگارشی ـ یعنی به فرمانروایی چند تن مبدل نشود.دولت نظامی نمونه ای از الیگارشی است.نوع سوم کشورداری خوب را ارسطو حکومت جامعه می نامد .که همان دموکراسی است.ولی این طرز حکومت نیز معایبی دارد.دموکراسی می تواند به سرعت به صورت سلطه اوباش درآید.
و سرانجام نگاهی بیاندازیم به نظریات  ارسطو دربارهء زنان .عقاید او در این رهگذر بدبختانه چندان دلگرم کننده نیست و به پای افلاطون نمی رسد.ارسطو متمایل به قبول این عقیده بود که زنان  از جهاتی ناکامل اند.زن ( مرد نا تمام) است .زن در تولید مثل نقش منفعل و پذیرا دارد ، حال آنکه مرد فعال و بارور است.به اعتقاد ارسطو خصوصیات کودک همه در نطفهء مرد قرار دارد .زن خاک است بذر را می پذیرد و می رویاند.یا به زبان ارسطو مرد(صورت)کودک را فراهم می آوردو زن (جوهر) را.
البته حیرت آور و تاسف برانگیز است که مردی از سایر جهات چنان زیرک در زمینهء رابطهءزن و مرد این همه اشتباه کند .ولی این دو چیز را نشان می دهد .اول انکه ارسطو از قرار معلوم خیلی تجربهء علمی دربارهءزندگی زنان و کودکان نداشت، و دوم می رساند هر گاه اجازه داده شود مردان یکه تاز عرصهءعلم و حکمت گردند کارها چه اندازه به خطا می رود.دید نادرست ارسطو از مرد و زن بیش از حد زیان به بار آورد چون نظر او بود نه نظر افلاطون که در سراسر قرون وسطا چیره شد.میراثی که بدین ترتیب به کلیسا رسید تصویری از زن بود که هیچ گونه مبنایی در تورات و انجیل نداشت.عیسی مطمئنا دشمن زن نبود.

**********************************************

**********************************************

بعد از این ارتباط جنسی ،کم کم خودم هم بدم نیومد گه گاهی با دختران اینچنینی خلوتی بکنم .چون از طرفی طعم لذت و چشیده بودم واز طرف دیگر  ثروت هم چاشنیش شده بود و به راحتی می تونستم دختران زیبا و خوش اندام را شبی در کنار خود قرار دهم .البته با کسانی که اهل این کار بودند یعنی می دونستم که اینکاره هستند .من هیچ وقت زبون باز نبودم و زبون بازی و هم بلد نبودم که بخوام دختران را به این طریق جلب خود کنم همیشه این دختران بودند که برای آشنایی پا پیش می گذاشتند و به من نزدیک می شدند .من خودم با چشمانم کار می کنم یعنی از راه دیدن متوجه می شم که طرفم متمایل هست به من یا نه ، و از نگاه های او تشخیص می دهم که تا چه حد تمایل به آشنایی  و نزدیکی با من دارد .اما دوستانی دارم که فقط از راه زبون و زبون بازی مخاطب خودشوون و جذب می کنند که من این طریق و نه بلدم و نه خوشم می آد.
یه شب قرار شد با هومن بریم به یه شب نشینی یا پارتی به دعوت یکی از دوستان .این دوست  که اسمشم فرامرزبود هر ماه یک بار بچه ها رو که با هم هم دانشگاهی و مچ بودیم دعوت می کرد و من هم متقابلا این کار و در ماه بعد می کردم که یه تنوعی باشه برای خودمون و تفریح و سرگرمی