واااای خدای من برف ! بعد از چند سال بی زمستونی امسال زمستونو لمس و احساس کردم.نمی دونین چه کیف و چه حالی می کنم من این چند روزه. اصلا بی قرارم تو حال خودم نیستم .ساعتها پشت پنجره می ایستم و باریدن برف و نگاه می کنم.چند شب پیش نیمه های شب بود که همچنین باریدن برف و تماشا می کردم و دل نمی کندم از دیدنش ، وقتی خوابم گرفت پردهء اتاقم و کنار زدم و لباسام و کندم و رفتم زیر پتو و همانطور که باریدن برف و نگاه می کردم خوابم برد با تن نیمه عریان.صبح که از خواب بیدار شدم ! خدای من! دیدم همه جا سفید شده حیرون شده بودم، درختان تو حیاط یه حاله برف سفید روشونو گرفته بود و یه حالت رویایی بوجود اومده بود .سریع رفتم تو اشپزخونه ، شکلات گرم و درست کردم و تو فنجون ریختم و دویدم جلوی پنجره تا بارش برف و دوباره ببینم .واااای برف، خدای بزرگ چقدر زیباست این چیزی که خلق کردی .دیوونه وار منو به خودش سحر کرده .
***************************************
***************************************
قرون وسطا
قرون وسطا در حقیقت به معنای دورهء مابین دو عصر دیگر است.این اصطلاح در زمان رنسانس پیدا شد .دوران تیرگی نام دیگر قرون وسطا، به منزلهء شب طویل هزار ساله ای بود که در میان دوران باستان و دوران رنسانس بر اروپا سایه افکند.اصطلاح (قرون وسطایی ) حتی امروزه به مفهومی منفی در مورد چیزهای زیاده تحکیم آمیز و نرمش ناپذیر به کار می رود .ولی مورخان بسیار قرون وسطا را یک دورهء هزار سالهء نشو نما می پندارند.نظام تحصیلی ، برای مثال ، در قرون وسطا پدید آمد.نخستین مدرسه های راهبه ها در اوایل این دوره و مدارس کلیسایی در پی آنها در قرن دوازدهم تاسیس شد.نخستین دانشگاهها در حدود سال ۱۲۰۰بنا گردید و رشته های تحصیلی ، درست مثل امروز ، در میان دنشکده های گوناگون تقسیم بندی شد. خیلی طول کشید تا مسیحیت به توده ها رسید.در ضمن، دولتهای ملی گوناگون نیز در قرون وسطا پا گرفتند ، شهرها و شهروندان و موسیقی مردمی و قصه های محلی پیدا کردند.اگر قرون وسطا نمی بود افسانه ها و ترانه های ملی آنچه الان هست نمی بود .کسی چه می داند اروپا ، حتی ، چه می شد؟ ایالتی از امپراتوری روم ، شاید؟ آوازهء کشورهایی چون انگلستان ، فرانسه، یا آلمان همه از ژرفای بیکران قرون وسطا است . سنوری، مورخ ایسلندی ، در قرون وسطا زیست.همچنین قدیس اولاف و شارلمانی ، رمئو و ژولیت ، ژاندارک ، آیوانهو ، نی زن ابلق هملین، و بسیاری شهریاران و شاهزادگان پر شکوه و پر توان ، شوالیه های دلاور و دختران مه لقا ، نقاشان ناشناس شیشه های رنگی پنجره ها و سازندگان خلاق ارگها .و تازه از راهبان ،از جنگاوران صلیبی، یا جادوگران آن زمان نامی نبرده ام.اداب و رسوم باستانی به شکل مراسم مسیحی درآمد.ولی تردید نیست که مسیحیت رفته رفته فلسفهء اصلی زندگی شد.برای همین است که اغلب گفته می شود قرون وسطا نیروی وحدت بخش فرهنگ مسیحی بود .پس همه اش تیره و تاریک نبود. قرنهای اول پس از سال ۴۰۰به راستی زوال فرهنگی بود .همچنان بازرگانی و اقتصاد رو به قهقرا گذاشت.مردم قرون وسطا دوباره به مبادلهء کالا و داد و ستد پایاپای برگشتند.اقتصاد شکل فئودالی به خود گرفت .به عبارت دیگر گروهی کوچک اشراف قدرتمند مالک زمین بودند ، و رعیتها جان می کندند تا نان بخور و نمیری به دست آورند.در سده های نخستین جمعیت هم کاهش فراوان یافت .بدین ترتیب جمعیت نسبتا معدودی باقی مانده بود ، که اینان در میان بازماندهء بناهای عظیم و جلال و شکوه پیشین شهر پرسه می زدند .هر وقت به مصالح ساختمانی نیاز داشتند سراغ ویرانه های بیشمار شهر می رفتند .که این البته مایهء اندوه باستان شناس امروزی است که آرزو میکند ای کاش مردم قرون وسطا دست به ترکیب بناهای تاریخی کهن نمی زدند.
از نظر سیاسی، دوران رومیها در حقیقت در پایان قرن چهارم به سر رسید.با این حال ، اسقف رم رهبر ارشد کلیسای کاتولیک رومی شد و عنوان (پاپ) یافت که در لاتین (پاپا)ست و معنایش آشکارـ و رفته رفته پیروانش وی را جانشین مسیح در روی زمین پنداشتند.رم، بدین ترتیب ، در بیشتر دوران قرون وسطا پایتخت مسیحیت بود . ولی پادشاهان و اسقفان دولتهای نو پای ملی کم کم نیرومند شدند ، و برخی جرئت به خرج دادند و در برابر قدرت کلیسا ایستادند.گفتند:کلیسا آکادمی افلاطون را در آتن بست یعنی فیلسوفان یونانی همه فراموش شدند.به همین جهت صحبت از قرون وسطای بیزانسی در مقابل قرون وسطای رومی ـ کاتولیک می کنیم.و در ضمن شمال آفریقا و بخشی از خاورمیانه نیز جزء امپراتوری رم بود.این ناحیه در قرون وسطا به صورت یک فرهنگ اسلامی عربی زبان درآمد.پس از وفات محمد در سال ۶۳۲،اسلام خاورمیانه و شمال آفریقا را فتح کرد .اندکی بعد ، اسپانیا هم جزو جهان فرهنگ اسلامی شد.از نظر تاریخ فرهنگی جالب است بدانیم که عربها شهر کهن هلنی اسکندریه را هم تصرف کردند.بنابر این بسیاری از علوم قدیمی یونان به مسلمانان میراث رسید.مسلمانان در علومی چون ریاضیات، شیمی ، ستاره شناسی، و پزشکی تسلط داشتند.امروزه ما هنوز ارقام عربی را به کار می بریم .فرهنگ اسلامی در پاره ای موارد بر فرهنگ مسیحی برتری یافت. حال می پردازیم به دو تن از نامدارترین فیلسوفان قرون وسطا .با قدیس اوگوستینوس شروع می کنیم که از ۴۳۰تا ۳۵۴زیست.گذر از عهد باستان به ابتدای قرون وسطا را می توان در زندگی همین یک شخص به خوبی مشاهده کرد .وی تمام عمر مسیحی نبود ، و پیش از انکه مسیحی شود چندین مذهب و فلسفهء دیگر را آزموده بود.مدتی مانوی بود .پیروان مانی فرقه ای مذهبی بودند که در دوران باستان پیدا شدند .آئین آنها نیمی مذهبی و نیمی فلسفی بود ، جهان را دوگانگی نیک و بد، نور و ظلمت ، روح و ماده می پنداشتند.مدتی تحت تاثیر فلسفه رواقی قرار گرفت، رواقیون میان نیکی و بدی شکاف عمیق نمی دیدند.به هر حال ، گرایش اصلی اوگوستینوس به سوی فلسفه مهم دیگر دوران باستان ، یعنی مکتب نو افلاطونی ، بود .در اینجا به این اندیشه برخورد که ماهیت کل هستی الهی است.و بعد در درجهء نخست مسیحی شد، اما مسیحیت اوگوستینوس بیشتر زیر نفوذ افکار افلاطونی بود.خودش اعتقاد داشت که صد در صد مسیحی است و میان مسیحیت و فلسفه افلاطون تضادی جدی نمی بیند.شباهت افلاطون و آیین مسیحی به نظر او چنان روشن بود که فکر می کرد افلاطون حتما از عهد عتیق خبر داشته است.این البته سخت نا محتمل است.بهتر است که بگوییم اوگوستینوس افلاطون را مسیحی کرد. حکمت الهی اوگوستینوس از انسان مداری آتن سخت به دور است.ولی اوگویتینوس بشریت را به دو گروه تقسیم نمی کند .دارد صرفا آموزهء آموزش و عذاب کتاب مقدس را شرح می دهد.و این را با تفصیل بیشتری در کتاب عالمانه ای به نام (مدینه الهی) تشریح می کند. و نیز چنان که مشاهده می شود اوگوستینوس نخستین فیلسوفی است که پای تاریخ را به فلسفه خویش می کشد.ستیز خیر و شر به هیچ وجه تازگی نداشت .طرفه آن بود که در نظر اوگوستینوس این ستیز در صحنهء تاریخ روی می داد.یا به بیان خود اوگوستینوس ، تاریخ بشر از حضرت آدم تا آخر الزمان دوراندیشی الهی رهنمون می شود. یکی دیگر از بزرگترین و مهمترین فیلسوف این دوران قدیس آکویناس است که از ۱۲۲۵تا ۱۲۷۴زیست .اهل شهر کوچک آکوینو بین رم و ناپل بود.مدتی هم در دانشگاه پاریس تدریس کرد.به طور خلاصه می توان گفت همانطور که اوگوستینوس در ابتدای قرون وسطا افلاطون را مسیحی کرد، آکویناس هم ارسطو را مسیحی کرد.آکویناس از جمله کسانی بود که کوشید فلسفه ارسطو و مسیحیت را با هم منطبق سازد.این کار را با ورود به فلسفهء ارسطو و نقل گفتار خود او انجام داد.آکویناس معتقد بود بین آنچه فلسفه یا عقل به ما می آموزد به آنچه وحی یا ایمان مسیحی به ما می آموزد ضرورتا اختلافی وجود ندارد. مسیحیت و فلسفه اغلب یک چیز می گویند.بنابراین بسیاری اوقات می توان از راه عقل به همان حقایقی رسید که در تورات و انجیل آمده است.چطوری؟ عقل چگونه می تواند به ما بگوید که خدا جهان را در شش روز آفرید یا عیسی پسر خدا بود؟ نه ، این حقایق به اصطلاح ایمانی فقط از راه اعتقاد و وحی مسیحی حاصل می شود .ولی آکویناس به وجود شماری (حقایق دینی طبیعی)معتقد است.منظورش حقایقی است که هم از راه ایمان مسیحی و هم از راه عقل ذاتی یا طبیعی به دست می آید.برای مثال این حقیقت که خدایی هست.آکویناس می گوید برای رسیدن به خدا دو راه موجود است.یکی راه ایمان روحی مسیحی ، و دیگری راه عقل و حواس .از این دو راه ، وحی و ایمان مطمئن تر است چون اگر تنها به عقل اعتماد ورزیم راه خود را به سهولت گم می کنیم. ولی مقصود اصلی آکویناس این بود که بین فیلسوفی مانند ارسطو و آیین مسیحی ضروراتا تعارضی نیست.در روزگار ما بسیاری افراد اذعان دارند که عقل بشر به طور قطع قادر نیست وجود خدا را رد کند.آکویناس از این هم پیشتر رفت. او معتقد بود می تواند وجود خدا را بر پایهء فلسفه ارسطو به اثبات برساند .می گفت ما به عقل خود می توانیم تشخیص بدهیم که همه چیزه پیرامونمان (سببی صوری)دارد. خداوند به اعتقاد او از راه کتاب مقدس و هم از راه عقل خود را به انسان آشکارکرده است.در مورد آفرینش خداوند و کتاب مقدس نیز وضع کما بیش همینگونه است.با سیر و سیاحت در جهان طبیعی می توان دریافت که خدایی هست. ولی اطلاعات شخصی دربارهء خدا را تنها در کتاب مقدس یا اگر ترجیح می دهی در زندگینامهء خدا می توان یافت. بدبختانه آکویناس نیز همان برخورده ارسطو را با زنان داشت.لابد یادت هست که ارسطو زن را بیش و کم مردی ناکامل می پنداشت.به گفتهء آکویناس ، این نظریات هماهنگ است با پیام کتاب مقدس که برای نمونه می گوید زن از دندهء مرد ساخته شد. در ضمن باید یادآور شد که آکویناس جسم مادی زن را مادون مرد می دانست.ولی می گفت روح زن و مرد برابر است.در بهشت زن و مرد کاملا برابرند، چون تمام تفاوتهای جنسی جسمانی در آنجا از میان می رود.حیات کلیسا در قرون وسطا سخت زیر سلطهء مردها بود.ولی این بدان معنا نیست که زن اندیشمند وجود نداشته باشد.یکی از اینان هیلده گارد اهل بینگن بود .هیلده گارد زنی تارک دنیا بود و از ۱۰۹۸تا ۱۱۷۹در درهء راین می زیست.با آنکه زن بود واعظ، نویسنده، طبیب، گیاه شناس، و طبیعی دان بود .و نمونهء بارزی است که زنها ، حتی در قرون وسطا ، اغلب بسیار اهل علم و عمل بودند.مسیحیان و یهودیان از قدیم عقیده داشتند خدا فقط مرد نیست.جنبهء زنانه نیز دارند به همین جهت است که گفته می شود(مام طبیعت)زنها نیز در صورت ذهنی خدا آفریده شدند.در یونانی به این جانب زنانهء خدا می گویند.
***************************************
***************************************
بعد از اون شب من لحظه شماری می کردم تا اینکه شنبه بیاد و من دوباره مینا رو ببینم چون یه جورایی مهرش به دلم افتاده بود و مدام از همون لحظه ای که ازش جدا شده بودم ذهنم و تسخیر کرده بود و بهش فکر می کردم .از شب بعد از اون شب نشینی دل تو دلم نبود انگار یه جورایی التحاب داشتم با خودم راه می رفتم و ناخودآگاه حرف می زدم .هومن که تو نخ من رفته بود، سیستم افکارم و بهم ریخت و با دست به پشتم زد و گفت:چه خبره ؟ از دیشب تا حالا که اومدیم خونه یا توخواب حرف می زنی یا راه می ری و با خودت حرف می زنی ! غلط نکنم خبر مبری شده .و ادامه داد :فکر کنم دختره بد جوری رو مخت رژه میره و با خودش گفت: خب حقم داره بد مالی نبود.من تا این حرف و شنیدم به خودم اومدم و گفتم:تو چی گفتی ؟ چی شنیدم! اون که دید من کنجکاو شدم گفت:هیچی گفتم بد مالی هم نبود که تو اینقدر دل و دینت و بخاطرش دادی .و لبخند مضحکی رو لباش انداخت. من که از این حرف او خوشم نیومده بود محکم گفتم:ببین هومن یه بار دیگه راجع به مینا اینجوری حرف بزنی اونوقت جوره دیگه ای باهات تا می کنما .اون که تازه اسم مینا رو شنیده بود با ملایمت که اصلا انگار من باهاش برخوردی نکردم گفت: اوووو پس اسمش میناست ! اسمشم مثل خودش زیباست.ارزش اینو داره که حسام ما عقلش و از دست بده .من که اینبار از حرف هومن عصبانی شده بودم یقش و گرفتم و گفتم:ببین هومن اگر می خوای دوستیمون ادامه پیدا کنه دیگه اینجوری راجع به اون صحبت نکن چون اون دختری نیست که تو فکر می کنی حالا حالیت شد .اون که حالا با تعجب به من نگاه می کرد آب دهنش و قورت داد و گفت:بابا من که چیزی نگفتم و دستام و گرفت و از یقش ازاد کرد و با خودش گفت:نه ه ه ه خیر پاک زده به سرش گفتم دختره چیز خورش می کنه .حالا خوبه اون شب التماسش می کردی بره جلو باهاش حرف بزنه از جاش تکون نمی خورد .بازم به خودم که برات جورش کردم، و گرنه حالا اینجوری قاطی نمی کردی یقم و بگیری. من که خودم هم قادر نبودم احساساتم و نسبت به مینا کنترل کنم اهی کشیدم و گفتم :خب خب ،اینقدر وراجی نکن منظوره من این بود که فکر نکونی مینا از اون دختراست که تو ازش کام بگیری و ادامه دادم: اون یه دختر زیبا و با محبته و معلومه که در خانواده ای بزرگ شده که معنی محبت و انسانیت و خوب بلد بودند.هومن که از این کار من یه کم جا خورده بود گفت:تو با یکی دو ساعت حرف زدن فهمیدی که دختره پاک و با محبته من که دیگه نمی دونستم به اون مغز احمق چجوری بفهمونم که اون دختره اونجوری که اون فکر میکنه نیست با فریاد گفتم:من هیچی نمی دونم فقط اینو می دونم که دیگه نمی خوام در موردش اونجوری فکر کنی هالیت شد، تو اون مغز پوکت فرو رفت.اون که حالا حسابی جا خورده بود از این حرکت من گفت:بابا غلط کردم! من که چیزی نگفتم تو چرا اینقدر زود جوش می آری ! نمیشه با تو دو کلوم حرف حساب زد .من که بهش خیره شده بودم گفتم: تو حرف حساب سرت نمی شه .هر چی من بهت می گم اون دختری نیست که تو فکر می کنی اما تو با مسخره بازی می خوای به من بفهمونی که اون از همون دختراست و من خنگم و نمی تونم تشخیص بدم. اون همونجور که به من نگاه می کرد گفت:بابا اصلا من غلط کردم اشتباه کردم .ما نوکرتیم از ما بکش بیرون پاشم برم دنبال زندگی خودم بابا تو هم با همون مینا جونت سر کن .تو این دوره و زمونه خوبی هم نیومده به کسی بکنی باید این دست بره زیره ساتور .من که حالا می دیدم از شره مسخرش راحت می شم گفتم:تو خوبی و این می دونی که با اون یه پارت سکس کنی و من اونو در اختیار تو بذارم که باهاش لذت ببری اونوقت می شم دوست خوب و شفیق .هر کسی خوب بودن و تو منفعته خودش می بینه از نفعی که با طرف می بره ،اگر طرف بهش اون حالی و بده که اون دلش می خواد اون وقت طرف میشه بهترین آدم روی زمین .منم اگر مینا رودر اختیار تو بذارم اونوقت می شم یه دوست خوب درسته؟ اون که دستاش و به معنی اینکه من هنوز دوستتم برام تکون می داد گفت:حسام مطمئنی که سرت به جایی نخورده من هنوز دوستتم یوهووووو و دستاش و آورد جلوی صورتم و تکون داد و ادامه داد: بابا من که همچین جسارتی نکردم اون دختر خوب و مهربونیه و منم هیچ نیته بدی نسبت بهش ندارم نوشه جونه صاحابش. من که هنوز از دستش دلخور بودم دستاش و پس زدم و گفتم:خیلی خب نمی خواد دیگه ماستمالیش کنی زودتر برو هر کاری داری انجام بده که دیگه حوصلت و ندارم می خوام تنها باشم.اون که حالا تا کمر خم شده بود گفت:چشم سرورم .سرورم دیگه امری ندارند .الان می رم و گورم و گم می کنم تا سرورم تنها باشن .من که به این لوسبازیاش عادت کرده بودم گفتم:هری شرت کم.در همین بین بود که تلفن همراهم به صدا در اومد و من با هیجان دویدم تا اونو بردارم و همین که دکمهء مکالمش و فشار دادم صدای زیبایی گفت :سلام حسام .من که قلبم داشت از سینم بیرون می پرید جواب سلامش و دادم و نگاهی به هومن انداختم و با اشاره گفتم: خودشه .هومن که در و باز کرده بود تا بره بیرون با شوخی گفت: خیلی خب بابا مواظب باش شصت پات تو چشت نره .من که باز از این حرفش چندان خوشم نیومده بود با اشاره بهش فهموندم که گمشه بیرون .و اون با لبخنده موزیانه ای گفت:سلام من و هم بهش برسون .و درو بست و شرش و کم کرد. من که حالا فرصتی پیدا کرده بودم که بامینا صحبت کنم جواب سلامش و دادم و قرار فردا و باهاش محکم کردم و اون قرا گذاشت که سره ساعت ? در جایی که هر دو توافق کردیم حاضر بشیم.و قرار شد که اون با اتومبیلش بیاد سره قرار .فرداش همدیگرو در همون نقطه که قرار گذاشته بودیم دیدیم و اون با یه دوو ریسر بادمجونی رنگ اومده بود .بعد از حال و احوال پرسی مینا به من گفت:می خوای تو بشینی پشت رل .من که زیاد به رانندگی علاقه ای نداشتم و ندارم گفتم: نه نه خودت بشینی بهتره .و بعد به را افتادیم .در مسیری که می رفتیم من نگاهی به مینا انداختم و گفتم:مینا همونجور که تو اونشب با ذایقهء من آشنا نبودی و ازم پرسیدی، حالا من از تو این سوال و می پرسم که دوست داری شام کدوم رستوران بریم ؟ و ادامه دادم : تو به چه غذایی عادت داری ؟غذاهای اماده مثل بورگرها یا پیتزاها یا غذاهای ایرونی مثل چلوها یا ملیتهای خاص مثل غذاهای هندی، چینی، مکزیکی یا اسپانیش. اون که خندش گرفته بود گفت:واااای یعنی تو به همهء این رستورانها سر زدی ؟ من با خنده جواب دادم: با همین هومن که دیدیش هر شب به یکی از این رستورانها سرکی می کشیم و غذاهاشونو تست می زنیم ببینیم کدومشون بهتره و با غذاهای ملیتهای مختلفم آشنا بشیم.اون چشمکی به من زد و گفت:حالا ببینم شکمویی یا واقعا کنجکاوی تا با غذاهای ملیتهای مختلف آشنا بشی؟ نگاش کردم و گفتم: آخه به من می آد که شکمو باشم ؟ اون در حالی که رانندگی می کرد نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت:نه بهت که نمیاد ولی اندام ربطی به شکمو بودن نداره و ادامه داد:کاش امشب بجای رستوران می رفتیم به یه کنسرت موزیکهای کلاسیک واااای چه حالی می داد .و باز نگاه کرد به من و گفت:حسام تو اهل موزیک و موسیقی هستی .من در جواب گفتم: اره هستم .اون گفت:چه نوع موزیکی گوش میدی بیشتر .جواب دادم:هر نوع موزیکی که به روحم آرامش بده فرقی نمی کنه پاپ گوش میدم راک گوش میدم هیت و تکنو هم دوست دارم اما بیشتر از موزیکهای ملایم و لایت لذت می برم .که اون یه دفعه فریاد کشید و گفت: بزن قدش .منم عاشق موزیکهای ملایم و کلاسیک هستم و روحم و آرامش میده .اما افسوس که اینجا از اون کنسرتهای موزیکهای کلاسیک خیلی کم برگذار میشه و یا اصلا نمی شه وگرنه امشب دوتایی می رفتیم و یه لذتی می بردیم از شنیدن این نوع موزیک .تو فرانسه مردمش هر هفته یا به دیدن یه تئاتر از یه نویسندهء مشهور می رن یا به یه کنسرت معروف از موسیقیدانان معروف وقت می ذارن . من که از این حرفش لذت برده بودم با تعجب گفتم: خیلی خوبه اما مگه تو فرانسه رفتی که با آداب و رفتار مردمش آشنایی داری.و اون با خنده سری تکون داد و گفت:نوزده سال تو فرانسه بودم و زندگی کردم .من هم سری تکون دادم و گفتم:اوووو خیلی خوبه پس تازه اومدی به ایران.اون آهی کشید و گفت:اره چند ماهه که اومدم به ایران به دنبال اصل و تبار خودم که البته الان نمی خوام در موردش صحبت کنم بزار بریم سر میز شام تا برات بگم داستان زندگیمو .من که تازه یادم افتاده بود که یادم رفته ازش بپرسم بالاخره کدوم رستوران بریم پرسیدم:راستی نگفتی کدوم رستوران بریم .اون که تبسمی رو لباش بود گفت: تو خودت دوست داری کدوم رستوران بریم.من مکثی کردم و گفتم: انگار تو مهمون منی و من باید این سوال از تو بپرسم .اون نیم نگاهی به من انداخت و گفت: اووو راست میگی اما فرقی نمی کنه هر جا که تو بری من بدم نمی آد ولی به غذاهای گیاهی خیلی علاقه دارم و فکر می کنم یه غذای گیاهی چینی بد نباشه و ممنون که امشب منو دعوت کردی .من باز نگاهی بهش انداختم و گفتم : حالا تو بزن قدش چون هر دو ذایقمون هم یکی است و منم به یه غذای گیاهی چینی بی رغبت نیستم و من هم از تو ممنونم که دعوتم و قبول کردی .
ادامه دارد |